برچسب امیررضا دلاوری

عاشق مترسک 1382

منطقه آذربايجان، دهه 1340. دانيال سربازي است كه به علت سرپيچي از اجراي فرمان اعدام دو تن از مخالفان رژيم و زخمي كردن سرهنگ مافوقش، در حالي كه خودش هم مجروح شده به سمت روستايي به نام حيران مي گريزد. روناك، دختر ساده دل كه با طبيعت انس فراواني دارد، دانيال مجروح را كنار شهر مزرعه اش مي يابد و او را به مخفي گاه مي برد تا از او پرستاري كند و از چشم سرهنگ كه در تعقيب اوست پنهانش سازد. سيوان، پدر روناك كه حضور دانيال در منزلش آگاه مي شود، انجام برخي از امور مزرعه را به او مي سپارد و زماني كه به عشق بين دانيال و روناك پي مي برد، آن دو را به عقد يكديگر در مي آورد. سرهنگ كه خود در جواني اش عشقي ناكام نسبت به خواهر يكي از زندانيانش داشته است، همچنان در پي دانيال است و به واسطه خبرچيني دوره گردي به نام يالغوز (عاشق روناك است) محل دانيال را پيدا مي كند. يالغوز در اثر حادثه اي آتش مي گيرد و مي ميرد. سرهنگ به مزرعه حمله مي كند و در اثر حمله سيوان كشته و دانيال دستگير مي شود. روناك نيز كه از دانيال كودكي در رحم دارد در مزرعه مي ماند و از آنجا مراقبت مي كند.

مهتاب روی سکو 1389

ابراهيم تعزيه گردان روستاي نياق هر ساله به همراه خانواده اش براي اجراي تعزيه به روستاهاي مختلف دعوت مي شود. امسال مشکلات روزمره گريبان او را گرفته. همسرش فوت کرده، پسر کوچک‌اش بيمار است و بدهي‌هاي مالي هم به مشکل او افزوده است. مقدمات سفر تهيه شده و او پاي در سفر مي‌گذارد ...

نفوذی 1388

سال 1382، فريدون كيان فر همراه با عده اي ديگر از اسيران جنگي به جا مانده در عراق، به ايران باز گردانده مي شوند. دو نفر از نيروهاي اطلاعاتي و امنيتي او را به دليل اين كه مشهور به جاسوسي، پيوستن به سازمان مجاهدين و نقش داشتن در شهادت عده اي از اسيران ايراني بوده، بازداشت و بازجويي مي كنند. از سوي ديگر، بدنامي فريدون براي خانواده اش هم از قديم مشكل درست كرده و حتي ازدواج پسرش فرهاد را تحت الشعاع قرار داده بود. مأموران اطلاعاتي در صحبت با برخي از هم بندهاي فريدون، از جمله صادق جورابچي كه اكنون سرمايه دار است، و نيز داريوش يحيوي كه قبلاً در عراق عضو سازمان مجاهدين بوده و بعد توبه كرده گذشته او را جويا مي شوند. به موازات تيم دو نفره بازجوي فريدون، جانبازي كم بينا به نام ماشاءالله هم وارد حوزه كاري آنها مي شود و...

متولد ماه مهر 1378

مهتاب، دختر دانشجويي كه در رشته جامعه شناسي تحصيل مي كند با پدر مستبد، مادر و برادر كوچكترش زندگي مي كند. او كه دلباخته دانيال همكلاسي اش است ماجرا را به مادرش مي گويد و از او مي خواهد كه جريان را به پدرش اطلاع دهد تا دانيال به خواستگاري اش بيايد. در دانشگاه، مهتاب به دانيال مي گويد كه پدرش مي خواهد او را ببيند. مسأله جداسازي دختران از پسران در دانشگاه با بيانيه اي كه تني چند از دانشجويان در ديوار سالن دانشگاه نصب كرده اند حالت بحراني و جدي به خود مي گيرد. در زير اين بيانيه امضا و نام دانيال هم به چشم مي خورد. دوستان مهتاب ماجرا را به او مي گويند و دانيال اعتراف مي كند كه امضاي او در زير بيانيه جعلي است و به همين دليل با امضاكنندگان بيانيه درگيري لفظي پيدا مي كند. دوستان مهتاب از او مي خواهند كه از نفوذ پدرش كه جزو هيأت امناي دانشگاه است استفاده كند و از او بخواهد كه با اين طرح مخالفت كند. رئيس دانشگاه، آقاي افصحي جلسه اي با هيأت امنا مي گذارد و قرار مي شود اين طرح تصويب و اجرا شود. دانشجويان با اين طرح مخالفت مي كنند. دوستان مهتاب كه از امضاي دانيال زير بيانيه عصباني هستند نامه اي جعلي را كه از طرف دانيال به مهتاب نوشته شده است رو مي كنند. پدر مهتاب به سختي با دانيال برخورد مي كند و به او گفته مي شود كه از دانشگاه اخراج شده است. مهتاب از دانيال دلگير مي شود ولي در جريان يك كيف زني و زماني كه دو مرد موتورسوار كيف مهتاب را مي دزدند، دانيال پس از درگيري با دزدان كارش به كلانتري كشيده مي شود و بار ديگر پدر مهتاب به كلانتري مي آيد و با سپردن يك چك آن دو را آزاد مي كند. دانيال به زادگاهش در جنوب ـ انديمشك ـ مي رود و مدتي بعد مهتاب كه هنوز او را دوست دارد به نزد او مي آيد ولي در پايان، زماني كه مي خواهد با موتورسيكلت مهتاب را به ايستگاه راه آهن براي بازگشت به تهران برساند به دليل باران سيل آسايي كه مي آيد در يك رودخانه مي افتند و به سختي خود را به يك خشكي مي رسانند. آنها به زودي درمي يابند كه در يك منطقه مين گذاري شده گرفتار شده اند. بر اثر انفجار يك نارنجك، دانيال مي ميرد ولي پيش از مرگ از مهتاب مي خواهد كه آنجا را ترك كند. مهتاب نيمي از پلاكي را كه بر گردن دانيال است جدا مي كند و نزد خود نگاه مي دارد.

یکی از ما دو نفر 1389

سارا كه پس از پايان تحصيلات مهندسي تازه از آمريكا برگشته، براي استخدام به شركتي مي رود كه بابك مدير آن است. بابك كه از به هم خوردن نامزدي سارا باخبر است، به عمد او را به دفترش كشانده تا مثل دختران ديگر جذب خودش كند. اما سارا دختر متفاوتي است و با جديت براي اجراي نمايشگاهي از مناطق ايران در كنار يك بناي تاريخي آماده مي شود. حربه هاي مختلف و تكراري بابك هم تأثيري روي او ندارند. استخدام دوست دوران كودكي سارا، مهرداد سبب دردسر براي هر دوي آنها مي شود. به نحوي كه به خاطر حسادت بابك، مهرداد اخراج مي شود. سارا پس از آتش گرفتن چادر نمايشگاه، موفق مي شود چادر نسوزي را جايگزين كند، اما بلافاصله به دليل درگيري مهرداد با بابك، به رغم علاقه پنهانش به بابك، استعفا مي دهد. روز بعد وقتي سارا براي تسويه حساب به شركت مي رود، بابك نمي گذارد او از شركت خارج شود و سارا خود را از ايوان شركت به پايين پرت مي كند و به شدت زخمي مي شود. چهار پنج سال بعد، بار ديگر بابك و سارا تصادفي يكديگر را در بنايي باستاني در كوير ملاقات مي كنند. بابك اعتراف مي كند عاشق سارا بوده، اما سارا چيزي از عشقش نمي گويد. هنگام ترك محل، بابك اتومبيل سارا را تعقيب مي كند.

جنایت 1382

سياوش پس از سرقت و قتل يكي از دوستانش كه خواستگار خواهرش هم بوده، در محل جنايت با مهتاج كه نظافتچي است، روبرو مي شود ولي نمي تواند او را بكشد. او مدام با كابوس ناشي از جنايت دست و پنجه نرم مي كند و كمك هاي دوستانش جواد و رحيم و دختر صاحبخانه را هم كه دل بسته اوست نمي پذيرد. بازپرس ابراهيمي كه از دوستان رحيم است به او شك مي كند ولي قصد دارد به شكل دوستانه به او نزديك شود. در اين ميان تماسي از يك ناشناس كه تهديد مي كند همه چيز را مي داند، سياوش را آشفته تر مي كند. او به مهتاج شك مي كند و با تعقيب او پي مي برد علاوه بر كار نظافت، براي اداره خانواده اش، خودفروشي مي كند. تعقيب مهتاج، سياوش را به گورستاني خلوت مي كشاند، اما باز هم نمي تواند مهتاج را بكشد، ولي مهتاج با چاقوي سياوش خودزني مي كند. سياوش كه به مهتاج علاقه مند شده او را به بيمارستان مي رساند و ساك حاوي اموال مسروقه را در خانه مهتاج پنهان مي كند. مهتاج نجات مي يابد و در حالي كه به نظر مي رسد آنها زندگي جديدي را آغاز مي كنند، سرپرست نظافتچي ها كه سياوش را تهديد كرده بود، ماجرا را لو مي دهد. سياوش در حضور مهتاج، خانواده او و بازپرس ابراهيمي به جنايت اعتراف مي كند.