برچسب امدادگر
همسرم تا آخرین لحظات عمرش به فکر نجات همرزمانش بود
بعد از والفجر مقدماتی وقتی همسرم به مرخصی آمد، دیدم یک عالمه لباس خونی آورده است. از او پرسیدم: «لباسهایت چرا اینقدر خونی است؟» گفت: «جایی بودیم که آب نبود و فقط از هلیکوپتر قمقمه میانداختند که از تشنگی تلف نشویم. در اثر حمل مجروحان و انتقال آنها تمام لباسهایم خونی شده است.»
رزمندگانی که بهجای اسلحه کوله امداد داشتند
با اشغال خرمشهر روزهای سخت حاجعلی عچرش و دیگر اهالی جنوب هم از راه رسید. آنها که مانده بودند و مقاومت میکردند مجبور به مهاجرت شدند. مردم شهر خانه و کاشانهشان را از دست داده بودند، ولی همچنان امید و مقاومت درونشان زنده بود
رازهای من حرفهای شهدا در لحظه آخر عمرشان است
خیلی از ما به بمباران و مشکلاتی که به تبع آن پیش میآمد اشاره میکنیم، اما کمتر به بحث مهاجرت و آوارهها میپردازیم. در برخی از مناطق و شهرها چنان رفتار بدی با مهاجران شده بود که من ابا دارم نام آن مناطق را اینجا بیان کنم. بعضیها فکر میکردند مهاجرها باعث میشوند مشکلات شهرشان بیشتر شود؛ بنابراین برخورد زنندهای با آوارههای جنگی داشتند.
دخترت نبودم، اما برای پسرت خواهری کردم
مادر شهید بیتابی میکند. دینویزاده میگوید تا مادر آرام نشود حرفم را ادامه نمیدهم. مادر چادرش را روی صورتش کشیده و هقهق گریه میکند. برای بار اول است که از آخرین ساعات عمر پسر ارشدش میشنود.
فراتر از امدادگری؛ نماد امید و صبر/ بانوان حضور پررنگی در عملیاتهای امدادی هلالاحمر داشتند
میان آوار و انفجار
امدادگری که برای مردم تا آخر ایستاد
