برچسب امام خامنه ای
دیدار نخست وزیر عراق با رهبر انقلاب + عکس
سلول محنت اذان سحرگاهان و آن نور باریک آفتاب
برای یک زندانی نشسته در سلول انفرادی یا غیرانفرادی، وقایعی شوقانگیز و شادیآفرین است که برای غیرزندانیان بیاهمیت و عادی مینماید. دیدن باریکهای از نور آفتاب و روشنایی، شنیدن آواز گنجشکها و در نهایت برای دلدادگان به دعوت خدا، شنیدن اذان در این زمره است. قائد شهید در دوره حضور در کمیته مشترک به حداقلهایی از این موارد دلخوش میداشته و این اندک را بسیار قلمداد مینموده است
رد پای غربت و جهاد در کوچههای محله سرشور مشهد
اندرزگو برای آیتالله خامنهای، شهید هاشمینژاد و آیتالله واعظ طبسی، کلاس آموزش اسلحه برگزار میکرد. این روایت، از پیوند میان روحانیون مبارز و دانش عملیاتی حکایت دارد؛ پیوندی که مبارز مذهبی را از سطح تبلیغ و اعتراض کلامی فراتر میبرد. در مقابل، نقش آیتالله خامنهای را میتوان در فراهمکردن بخشی از پشتیبانی انسانی، ارتباطی و فکری این فعالیت مشاهده کرد. کمک به تأمین هزینه درمان اندرزگو پس از مجروحیت در یکی از تعقیبوگریزها، نمونهای از این پشتیبانی است
تضرع سید مجتبی در آستان رضوی برای رهایی پدر از زندان
رنجها و ملالتهای نزدیکان زندانیان سیاسی در دوره پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، خود فصلی مهم در بازخوانی محنتهای مبارزه با رژیم گذشته به شمار میرود. پیشوای شهید در بخشی از خاطرات ششمین دستگیری و حبس خویش در کمیته مشترک ضدخرابکاری، به توسل و سوزوگداز فرزندش سید مجتبی در حرم مطهر امام هشتم (ع) برای آزادی خویش اشارت برده، امری که تأثر اطرافیان را به دنبال داشتهاست
به مأموران گفتم: مرا دست بسته پیش خانوادهام نبرید!
رهبر شهید: «در منزل را باز کردم. مأموران ساواک شش نفری حمله کردند و با خشونت و قساوت، مرا به باد کتک گرفتند! در آن هنگام فرزندم مصطفی بیدار شده بود و از پشت شیشه نازکی که میان من و او حائل بود، با حیرت و شگفتی به صحنه کتک خوردن پدر مینگریست و فریاد میزد! ساواکیها، بیرحمانه به کتک زدن من با مشت و لگد ادامه دادند و مخصوصاً با نوک کفش خود، به ساق پای من میزدند!....»
به علمای اهل سنت گفتم نباید به نبش قبر گذشتهها پرداخت
رهبر شهید: «در فروردین، هوای ایرانشهر گرم شد. در همین ایام، خانواده برای دیدار من به ایرانشهر آمدند. در آن روزها، میثم شش ماهه بود. برای خانواده، امکان ماندن با من در ایرانشهر وجود نداشت، چون از اوایل تابستان، هوا در این شهر به شدت گرم میشد و تا ۵۳ درجه میرسد! در خانواده کودکان خردسال داشتیم و خانه تجهیزات سرمایشی و وسایل آسایش نداشت، دو تا از بچهها هم باید به مدرسه میرفتند، بنابراین پس از دو هفته به مشهد بازگشتند...»
