من و گوسفند سفید
باز دفترم را پاره کرد. کتاب و دفتر که میدید، انگار جلوی گاو نر پارچه قرمز تکان بدهند، رم میکرد؛ حتی بدتر از اسب مشرحمت که یک روز بهتاخت رفت تا وسط جنگل.
باز دفترم را پاره کرد. کتاب و دفتر که میدید، انگار جلوی گاو نر پارچه قرمز تکان بدهند، رم میکرد؛ حتی بدتر از اسب مشرحمت که یک روز بهتاخت رفت تا وسط جنگل.
نزدیک چهلوپنج دقیقه است که پسربچه همسایه بغلی توی حیاط با صدای بلند بیببیب میکند. حواسم را به کارهایم میدهم تا سروصدایش کمتر اذیتم کند.
شعلههای آتش تا کمر دیگ میرسید و روی سیاهش را سرخ میکرد. ملاقه چوبی را برداشتم و شروع کردم به همزدن قیمه.
همینجایی که زمین خوردی، خیلی سال پیش، پسرم خورده بود زمین. اون موقعها اینجا هنوز خاکی بود. پشت زین دوچرخهاش رو ول کرده بودم که خودش بره. داشت خوب میرفتها… تا برگشت دید پشتش نیستم؛ یکدفعه تعادلش به هم خورد.
اگر کلاس بعدیتان شروع شده، ولی هنوز نصف چای و کیکتان مانده است، با خیال راحت بنشینید و تمامش کنید. کلاس همیشه هست؛ ولی چای اگر سرد شود از دهن میافتد؛ اسراف هم است.
وقتی کنار دریا یا وسط جنگل میروید، مثل آدمهایی که صدسال از شنیدن موسیقی محروم بودهاند، صدای ضبط ماشین را تا خرتناق زیاد کنید، گاز بدهید و یکدفعه دستی بکشید …
بعضی از نانواهایی که وجدانشان را با خودشان اینطرف و آنطرف نمیبرند و میگذارندش خانه که تا لنگظهر چرت مرغوب بزند، نان سنگک را با آرد تافتون میپزند؛ یعنی نان سنگکی را که از قدیموندیم به خاصیتش معروف بوده و برای خودش برووبیایی داشته است، به ذلت میکشند …
جادوگری فقط جاروی پرنده و شنل غیبکننده توی فیلمها نیست. همین الان جادوگری نوین توی دستهای شماست! گوشی تلفن همراه یک اسپری ضداجتماعی است! جوری از آدمهای اطراف دورتان میکند و مثل یک موش آزمایشگاهی که در برابر پنیری سفید و تازه آب از لب و لوچهاش راه افتاده، توی تله دنیای مجازی میاندازدتان که اصلا خودتان هم متوجه نمیشوید چطور چند ساعت از وقت ارزشمندتان را صرف لایککردن رنگ شلوارک پسربچه فلان بازیگر معروف کردهاید.