برچسب افشین هاشمی

آنکه دریا می رود 1385

رزمنده جواني در آستانه آغاز عمليات، توسط فرمانده اش فرا خوانده مي شود، از او خواسته مي شود براي فعاليت بيشتر در عمليات، روزه اش را بشكند. رزمنده فرصت كوتاهي دارد تا از حد ترخص شهر گذشته پس از افطار مجدداً به خطوط نبرد بازگردد و در اين ميان سلسله حوادثي حركت او را براي گذشتن از حد ترخص (قبل از اذان ظهر) با مشكل روبرو مي كند و...

لطفا مزاحم نشوید 1388

در این فیلم سه داستان به هم پیوسته با شخصیت‌های مختلف را در طی یک روز در تهران روایت می‌کند.

داستان اول، زوج جوانی را دنبال می‌کند که با هم اختلاف دارند و کارشان بعد از دعوا و کتک کاری به کلانتری می‌کشد. مرد که مجری برنامه‌های اخلاقی تلویزیونی است، از واکنش زن جا می‌خورد و سعی می‌کند او را از شکایت منصرف سازد، در حالی که همزمان تلاش دارد وضعیت جفنگی را که در آن گرفتار آمده، از دیگران پنهان کرده یا عادی جلوه دهد.

داستان دوم، ماجرای آخوند سبزواری (هدایت هاشمی) است که دفتر عقد و ازدواج در تهران دارد و کیف پول او به همراه مدارک مشتری‌هایش در مترو به سرقت می‌رود. به دنبال آن مرد روحانی مجبور است برای برگرداندن مدارک، با سارق کیف، مذاکره کند و خواسته غیر متعارف او را برآورده سازد.سارق از او می‌خواهد که پشت تلفن موبایل برای مادر پیرش، روضه ابوالفضل بخواند.

اپیزود سوم، نیز داستان پیرزن و پیرمرد تنهایی است که در همسایگی دفتر مرد روحانی زندگی می‌کنند و تلویزیون آنها از کار افتاده‌است اما بعد از آنکه مرد تعمیرکار برای تعمیر تلویزیون آنها به سراغشان می‌آید، زوج پیر که نسبت به غریبه‌ها بی اعتمادند، از بازکردن در خودداری کرده و از مرد می‌خواهند که تلویزیون را پشت حفاظ آهنی در آپارتمان تعمیر کند.

گل چهره 1389

اشرف خان صاحب سينماي کابل است که پس از سقوط دولت کمونيستي نجيب‌الله و تسلط مجاهدين بر کابل مي‌خواهد سينمايش را بازسازي کند اما يکپارچگي دولت ديري نمي‌پايد و جنگ‌هاي داخلي بار ديگر از خرابه‌هاي کابل سر برمي‌آورد و اين جنگ به فيلم‌خانه ملي افغانستان نيز راه مي يابد، جايي که تاريخ تصويري يک ملت در آن نهفته است.

برف 1392

ماجرای یک روز از زندگی یک خانواده که علیرغم مشکلات مالی درگیر برگزاری مراسم آبرومند خواستگاری دخترشان هستند. خانه ویلایی آنها در گروی بانک است و پدر برای رفع مسائل مالی پسر بزرگش تلاش می‌کند.

آزمایشگاه 1390

قهرمان غمخوار قلاويز جوان خجالتي شهرستاني، با رتبه اول در رشته علوم آزمايشگاهي از دانشگاه فارغ التحصيل شده است. نيلوفر پاكزاد همكلاسي اوست كه در آزمايشگاه بيمارستاني كه پدرش مديريت آن را بر عهده دارد، مشغول به كار است. بين قهرمان و نيلوفر رابطه عاطفي پنهان و ناگفته اي وجود دارد كه خجالت قهرمان مانع از بروز آن مي شود. قهرمان سالهاست پيشخدمت رستوراني گياهي‌ست و از اين راه خرجش را درمي آورد. نيلوفر به او قول داده و محض اتمام درسش او را در آزمايشگاه بيمارستان استخدام كند. ولي در روز مصاحبه به مشكلي برمي خورد و ديرتر از رقيبان مي رسد.

رقيب او اشكان است كه شاگرد تنبل دانشگاه بوده و سعي دارد به واسطه نفوذ و تمكن مالي پدر و مادرش جايگاهي در آزمايشگاه به دست بياورد. مدير آزمايشگاه كه بسيار پاي‌بند قانون است، مي خواهد اولين شخص حاضر در مصاحبه را بپذيرد. قهرمان وقتي به آزمايشگاه مي رسد كه كار از كار گذشته و پدر فرزين قول خريد مقداري از سهام آزمايشگاه را هم به دكتر پاكزاد داده است. حتي قول و قرار مهماني قبولي و جشن فارغ التحصيلي فرزندان‌شان را هم در همان شب در سالن آمفي تئاتر بيمارستان گذشته اند. با خواهش هاي نيلوفر دكتر پاكزاد راضي مي شود كه هر دو نفر به صورت آزمايشي در آزمايشگاه كار كنند تا بهترين نفر انتخاب شود.

سپهر و گولاخ همكاران نيلوفر در آزمايشگاه، چشم ديدن قهرمان را ندارند و ترجيح مي دهند با اشكان همكار شوند. به همين علت سعي مي كنند مانع موفقيت قهرمان شوند. سپهر موذيانه سعي مي كند از نقاط ضعف قهرمان استفاده كند. مثلاً برايش قصه ها مي بافد كه مدت ها پيش عاشق نيلوفر بوده و با هم قرار ازدواج داشته اند ولي نيلوفر زير همه چيز زده است. از طرفي نيلوفر كه به علاقه قهرمان شك ندارد سعي مي كند در ابراز علاقه اش به او كمك كند و بي صبرانه منتظر شنيدن پيشنهاد ازدواج از زبان اوست. قهرمان بارها تمرين مي كند كه بر ضعف هايش غلبه كند اما هر بار با كارشكني رو به رو مي شود. جشن فارغ التحصيلي برگزار مي شود و...

خسته نباشید! 1391

داستان رومن و ماريا زوجي جهانگرد است که درگير اختلافاتي با يکديگرند. آن‌ها در ميانه سفر خود در ايران با موسسه جهانگردي طرف قراردادشان به مشکل بر مي‌خورند. تا اينکه مرضي، مستخدم اخراجي هتل به کمک پسر عمويش براي آن‌ها نقشه مي‌کشند.

بی خداحافظی 1390

فیلم «بی‌خداحافظی» گزارشی است از زندگی و اوضاع و احوال یک هنرمند، از روزی‌که شروع به تلاش و فعالیت می‌کند و از یکی از جنوبی‌ترین شهرهای ایران، بندر‌عباس به تهران می‌آید. این شخصیت می‌خواهد خواننده شود و مسیر سختی را پشت‌سر می‌گذارد تا به اوج برسد و در اوج به دلایلی تصمیم به یک انزوای خودخواسته می‌گیرد. او دچار یک سرخوردگی می‌شود که این سرخوردگی درنهایت او را به کما می‌برد. در این میان یک خبرنگار کنجکاوی می‌کند و به دنبال داستان زندگی این فرد می‌رود. او با افراد مختلفی که در طول این مدت با او در تماس بوده‌اند آشنا می‌شود و بیننده بر‌اساس اطلاعاتی که این افراد می‌دهند قطعات پازل زندگی او را کنار هم می‌چیند.