آینه های روبرو (نمایش) 1396
پرویز و ملیحه زن و شوهری هستند که در موزهای در تهران کار میکنند. یک شب که این زوج مشغول انجام وظایف خود هستند، اتفاق غیرمنتظرهای میافتد که آنها را سر یک دوراهی قرار داده و میتواند زندگیشان را برای همیشه تغییر دهد…
غلامرضا پس از وقوع زلزلهای ویرانگر در شهرش سبز تپه، خانوادهاش را از دست می دهد و با همسر جدیدش به جادهای متروکه کوچ می کند و قهوه خانه قدیمی و مخروبهای را به مکانیکی تبدیل می کند و برای امرار معاش چشم به جاده میدوزد و با دلخوشی بازگشت تنها پسرش از ژاپن روزها را شب می کند.
مهران بعد از 10 ماه بازداشت با قرار وثیقه شخصی به نام حدیدی که اعتقاد دارد او بیگناه است، بهطور موقت آزاد میشود، اما ناگهان خود را در یک باند تبهکار مییابد.