برچسب اصغر امیدوار خرم

زندگی شیرین 1387

امير محجوبي بازيگر سينماست كه در راه ازدواج با دختر مورد علاقه اش هستي با مشكلات خانوادگي مواجه مي شود. فريبرز برادر دوقلوي امير پس از سالها وارد ايران شده اما ورود او مشكلات امير را چند برابر مي كند...

رنجر 1378

مرتضي، رزمنده ايراني، در پي يك درگيري شديد با نيروهاي عراقي در جنگلي واقع در عراق، به اسارت آنها درمي آيد. سامي جابر، فرمانده نيروهاي عراقي دستور مي دهد او را به اردوگاهي متروك و دور از چشم صليب سرخ منتقل كنند. اردوگاه شرايط بسيار بدي دارد و اسرا در آن به چند گروه تقسيم شده اند. مرتضي قصد فرار از اردوگاه را دارد و اين موضوع را با ديگران در ميان مي گذارد، ولي بيشتر اسرا با نقشه فرار او به دلايل گوناگون مخالفت مي كنند. سعيد، ارشد اردوگاه به او مي گويد فقط در صورتي كه فهرست كامل اسراي ايراني را همراه خود به ايران ببرد مي تواند نقشه فرارش را عملي كند. مرتضي مي پذيرد ولي پيش از فرار تصميم مي گيرد روزي چند ساعت به تمرين حركات دشوار رزمي بپردازد. مرتضي براي عملي كردن نقشه اش طوري رفتار مي كند كه عراقي ها مجبور شوند او را در زندان انفرادي محبوس كنند. سپس در فرصتي مناسب، پس از مجروح كردن نگهبان زندان، در زير كاميوني كه قصد خروج از اردوگاه را دارد پنهان مي شود و از اردوگاه فرار مي كند. نيروهاي عراقي از فرار او مطلع مي شوند و تعقيب و گريز بين مرتضي و نيروهاي عراقي در جنگل شروع مي شود. در چند مورد، مرتضي مجبور به نبرد تن به تن عراقي ها مي شود و بسياري از آنها را مي كشد. در همان حال، نيروهاي ايراني از طريق بي سيم درمي يابند كه مرتضي در حال آمدن به ايران است و خودشان را براي ورود او آماده مي كنند. در مرز ايران و عراق درگيري شديدي به وجود مي آيد و در حالي كه مرتضي همچنان تحت تعقيب نيروهاي عراقي است، هلي كوپتر ايراني براي نجات مرتضي وارد عمل مي شود و او را نجات مي دهد.

فرود در غربت 1387

فرود به خاطر اينكه كار خود را رها كرده و فرشته را از خودكشي نجات داده، از كار بركنار شده و در نيمه شبي كودكي شش ساله را پشت در منزل خود مي بيند و پس از خواندن نامه و ديدن مداركي درمي يابد كه كودك فرزند خود اوست از زندگي نافرجامش در آلمان كه مادر آلماني اش به خاطر بيماري صعب العلاجش به ناچار كودك را نزد فرود برگردانده است. فرود كه هم به دنبال كار است و هم سرگرم بچه داري، به ناگاه متوجه مي شود كه فرزندش به بيماري قلبي دچار شده است و درمي يابد كه بايد مبلغ هنگفتي براي معالجه اش بپردازد او موفق به مهيا كردن چنين مبلغي نمي شود اما مصمم است كه به هر شكل شده فرزندش را از مرگ حتمي نجات دهد و به ناچار دست به اسلحه مي برد.

مومیایی 3 1378

سروان قرباني، افسر وظيفه شناسي است كه كارش را به خوبي و باصداقت تمام انجام مي دهد. او كه بايد هر چه زودتر كلانتري محل خدمتش ـ كلانتري 77 ـ را به مالك اصلي اش تحويل دهد، به او اطمينان مي دهد كه قصد تخليه كلانتري را دارد ولي متأسفانه هيچ كس حاضر نيست ملكش را به كلانتري اجاره دهد. پس از كشف يك جسد موميايي شده در اطراف شهر شوش، جلسه اي با حضور كارشناسان و محققان بين المللي و خبرنگاران برگزار و اعلام مي شود موميايي كه به آن لقب «مرد شوشي» داده اند قرار است فردا به موزه لندن منتقل شود. سرهنگ سپهري، رئيس سروان قرباني، با لباس مبدل در ميان حاضران ديده مي شود. او نگران دزديده شدن موميايي توسط عوامل حاضر در جلسه است كه او سعي در شناسايي آنان دارد. سروان قرباني هم با تأخير به آن جلسه مي آيد. او به سروان قرباني مي گويد كه به زن قدبلندي در ميان حاضران مشكوك است و از او مي خواهد زن را زيرنظر داشته باشد. سروان قرباني با لباس مبدل سرآشپز به رستوراني مي رود كه قرار است در آن، زن با مرد مشكوكي به نام «راسو» كه نام واقعي اش سيروس است ملاقات كند. زن به راسو مي گويد اين جسد متعلق به جد بزرگ اوست و او كه نيمه لوحي را در اختيار دارد به دنبال نيمه ديگر آن مي گردد كه بر گردن موميايي است. زن به «راسو» مي گويد كه حاضر است بيست ميليون دلار براي تصاحب نيمه ديگر لوح بدهد و راسو به او اطمينان مي دهد كه جسد موميايي شده را براي او خواهد آورد. به سروان قرباني اطلاع مي دهند كه جواني به نام بهروز از بالاي يك پشت بام مشرف به ساختماني كه موميايي در آن نگهداري مي شود قصد خودكشي دارد. در حالي كه سروان با بهروز صحبت مي كند و مي خواهد او را نجات دهد، راسو با لباس مبدل پليس به همراه دو تن از همدستانش و يك آمبولانس خود را به همان خيابان مي رسانند و با نيرنگ، موميايي را مي ربايند. بهروز كه در واقع جزو گروه ربايندگان است به دام مأموران مي افتد و سروان از او مي خواهد كه محل اختفاي ربايندگان موميايي را نشان بدهد. زن مرموز، موميايي را تحويل مي گيرد و ربايندگان مي روند. وقتي سروان و بهروز، زن را كه كبرا نام دارد مي يابند، او قصد فرار مي كند ولي به زودي متوجه مي شود كه موميايي تقلبي است. كبرا به همراه سروان قرباني و بهروز به تعقيب تبهكاران مي پردازند و به زودي محل اختفاي آنها را پيدا مي كنند، ولي گير مي افتند و در كارگاهي داخل ساختمان زنداني مي شوند. سروان در يك فرصت مناسب به وسيله موبايل تبهكاران موقعيتش را به كلانتري گزارش مي دهد و آنها پس از رديابي به خانه موردنظر مي آيند و تبهكاران را كه رئيس آنها فريدون نام دارد دستگير مي كنند. در كلانتري 77 كه حالا در محل جديدي واقع است جشني گرفته مي شود و سرهنگ سپهري مي گويد كه اين جشن هم به خاطر محل جديد كلانتري است و هم به خاطر فداكاري هاي سروان قرباني كه حالا با دو درجه ترفيع سرهنگ شده است.

بدلکاران 1376

فیروز، سال هاست که در سینما به عنوان بدل کار فعالیت می کند. او سال هاست که مخارج تحصیل برادرش را در خارج فراهم می کند. حالا او که پزشک شده است خبر می دهد که به همراه نامزدش و پدر او که مرد متمولی است قصد سفر به ایران دارد. مشکلی در بین است، در همه ی سال هایی که برادر فیروز به تحصیل اشتغال داشته، گمانش این است که فیروز تهیه کننده و کارگردان مشهوری در سینما است. مشکل بزرگی است، اما خانم سرمد کارگردان آخرین فیلم او- و بقیه همکارانش سعی می کنند این مشکل را برطرف کنند و اگر چه موانعی در این راه پیش می آید، اما در نهایت، جامعه سینمایی او را یاری می کند که وجهه ساخته شده را نزد خانواده برادرش حفظ کنند.

عطش 1381

نادر پس از پنج سال از زندان آزاد مي شود و همسرش سودابه كسي است كه به استقبال او مي آيد. يكي از دوستان قديمي نادر به او پيشنهاد سرقت از يك جواهرفروشي را مي دهد و تأكيد مي كند اين كار بايد انجام شود چون جواهرفروشي متعلق به سعيد زبل است؛ همان كسي كه باعث زنداني شدن نادر شده. نادر پيشنهاد را مي پذيرد و براي تشكيل گروه سراغ اشكان مي رود. اشكان پسري آس و پاس است كه براي خريد خانه و ازدواج نياز به پول دارد و نهايتاً راضي به اين كار مي شود. نفر بعدي گروه، كوروش دوست اشكان است كه در زمينه كارهاي الكترونيكي تخصص دارد. آنها براي طرح ريزي نقشه به بررسي محل جواهرفروشي مي پردازند. جواهرفروشي زير هتل بزرگ تهران قرار دارد. آنها با ترفندي در هتل آتش سوزي ايجاد مي كنند و بعد به اتاقي مي روند كه به جواهرفروشي راه دارد. آنها با استفاده از اغتشاش به وجود آمده، نقشه سرقت را با موفقيت انجام مي دهند. پس از گريز از محل سرقت، اشكان وانمود مي كند حالش بد است تا نادر براي تهيه اسپري آسم به داروخانه برود. اشكان و كوروش، نادر را جا مي گذارند و با ساك طلا و پول مي گريزند. بعد اشكان با كوروش هم درگير مي شود، او را با دستبند به فرمان اتومبيل مي بندد و با ساك پول به سراغ همسرش مي رود. نادر و كوروش كه هر دو به دنبال اشكان مي گردند، همديگر را مي بينند. بعد نادر را هم پيدا مي كنند و همه با هم درگير مي شوند. طي درگيري نادر در حالي كه گمان مي كند اشكان مرده به سراغ كوروش مي رود. كوروش نيز در حال فرار با ساك پول از ساختمان پرت مي شود و مي ميرد. نادر با همسرش در ايستگاه راه آهن قرار گذاشته، اما در لحظه آخر با شليك گلوله توسط دست نشانده همان دوست قديمي كه پيشنهاد اين سرقت را به او كرده، كشته مي شود. در واقع اشكان هنوز زنده است و او نادر را لو داده، اما در لحظه آخر كه اشكان لبخند پيروزي مي زند توسط همان مرد كشته مي شود و پول ها به رئيس باند، دوست قديمي نادر، مي رسد.

آقای شانس 1373

عباس كه به حرفه ي سلماني مشغول است هنوز جواز كسب دريافت نكرده، چراكه هر بار در امتحان اتحاديه ي صنف آرايشگران مردود شده است. او قصد دارد با دختر آميرز محمود ازدواج كند اما پدر و مادر دختر، جواز كسب گرفتن عباس را شرط جواب مثبت دادن به او اعلام مي كنند، اما عباس موقع تهيه ي جواز كسب شناسنامه ي خود را گم مي كند و مجبور مي شود براي تهيه شناسنامه چند نفر از آشنايان را به عنوان شاهد خود معرفي كند اما كسي از كسبه و اقوام حاضر به همكاري با او نيستند. با اينكه عباس با تقي آقا برخورد مي كند و هر چند كه آشنائي با تقي آقا براي عباس دردسرهائي به همراه دارد، اما با كمك هاي او و رفقاي سابقش عباس شناسنامه ي المثني مي گيرد و با پيشنهاد تقي آقا و به علت آشنائي عباس با داروهاي گياهي مغازه ي سلماني او به عطاري تبديل مي شود و ازدواج او با دختر آميرز محمود انجام مي شود.

آواز قو 1379

پيمان فدايي، ناراضي از تصميم پدرش براي فرستادن او به خارج از كشور، مجلس جشني را كه برايش برپا كرده اند. ترك كرده و به سراغ دختر مورد علاقه اش پرستو آرين مي رود. پيمان عليرغم مخالفت پدر پرستو، او را سوار اتومبيلش مي كند، اما در يكي از پست هاي خياباني نيروي انتظامي آن ها دستگير مي شوند در حاليكه سرگرد فتاح حيدري اعتقادي به جلب و دستگيري آن ها ندارد. درگيري پيمان و يكي از مأموران پاسگاه هنگام پر كردن ورقه تعهد، اوضاع را وخيم تر كرده و پيمان به جرم مضروب كردن پليس، زنداني مي شود. در مدت حبس، يكي از زندانيان او را به فرار از كشور ترغيب مي كند. پيمان در فرصتي مناسب از دست مأموران مي گريزد و با تماس با شماره تلفني كه از زنداني هم بندش گرفته بود، امكان خروج از كشور را براي خود و پرستو فراهم مي كند. در مرز ايران و تركيه جعلي بودن پاسپورت پيمان لو رفته و ماجرا به گروگان گيري خونين معجز مي شود. سرگرد فتاح تمام تلاش خود را براي ختم اين قائله بكار مي گيرد اما موفق نمي شود سرانجام سر مرز ايران و تركيه تيرباران مي شود.