برچسب احمد قدکچیان

یادداشت های کودکی 1380

سریال روایت خان‌بابا و ربابه سرایدار خانه‌ آقابزرگ است که از جوانی در این خانه خدمت می‌کردند و حال که به سن پیری رسیده‌اند، اهالی خانه‌ دیگر به آنها سر نمی‌زنند. یک روز قبل از ماه رمضان حمید، یکی از نوه‌های آقابزرگ به خانه آنها می آید و داستان از اینجا آغاز می شود.

امام علی 1375

داستان این سریال از اواخر دورهٔ خلافت عثمان بن عفان شروع و تا پنج سال انتهایی و دوران خلافت و زندگی علی بن ابی‌طالب می‌پردازد.

فرار 1363

جنگ ايران و عراق آغاز شده و جوانان زيادي عازم جبهه ها شده اند اما علي پسر آقا رحمت نه تنها حاضر به جنگيدن نيست بلكه از موقعيت خود هم اصلاً راضي نيست و با وجود مخالفت هاي پدر، تمام كوشش خود را بكار گرفته تا بتواند به آن سوي مرزها برود. او بالاخره بصورت غيرقانوني از مرز خارج شده به آلمان مي رود، اما آن جا چون كار و كسبي پيدا نمي كند با شخصي به نام مصطفي به ايران باز مي گردد و مطلع مي شود كه پدرش داوطلبانه به جبهه رفته است. علي نيز راهي جبهه مي شود و پدر را مجروح مي يابد و پدر از ديدن علي در لباس يك رزمنده بسيار خوشنود مي گردد.

شیلات 1362

اقدام هاي افشاگرانه «خوجه ممد» كه فرزندش را در مبارزه با رؤساي شيلات از دست داده است، منجر به خودكشي رئيس شيلات مي شود. خوجه ممد دزدي هاي رئيس شيلات را به گوش مردم مي رسانده است. رئيس جديد در نخستين اقدام خود سعي مي كند از خوجه ممد زهرچشم بگيرد و وقتي او را همچنان ياغي مي بيند تصميم مي گيرد او را در سردخانه شيلات حبس كند و به قتل برساند. خوجه و نوه اش «دردي» كه تصادفي در سردخانه حبس شده است، نجات مي يابند و كارگران و صيادان را به اعتصاب و شورش وامي دارند. دردي در درگيري با مأموران كشته مي شود و خوجه كه وانمود مي كند پيرمرد مطيعي شده است به سرپرستي سردخانه منصوب مي شود. روزي كه گروهي از مقام هاي عالي رتبه و رئيس شيلات براي بازديد به منطقه آمده اند خوجه ممد آنها را در سردخانه حبس مي كند و خود به همراه كارگران به پايكوبي مي پردازد.

خاک و خون 1362

اسد، بزرگ مالك و سرمايه دار روستا، دهقاني به نام كاك خان را زير فشار قرار مي دهد تا زمينش را براي احداث جاده كارخانه به او و اگذار كند. كاك خان امتناع مي كند و براي دادخواهي به شهر نزد شازده، پدر اسد، مي رود. ملاقات شازده نيز مشكلي از كاك حل نمي كند وقتي به روستا باز مي گردد با جسد پسرش رو به رو مي شود، كه افراد اسد به قتل رسانده اند. همسرش نيز از ضربه وارده عقل باخته است. كاك از اسد انتقام مي گيرد. شازده با ايادي خود به روستا مي رود. كاك با كمك شخصي به نام محمد جان قمشه اي تعدادي از همراهان شازده را از پا در مي آورد و پس از كشته شدن محمد جان دستگير و به اعدام محكوم مي شود. كاك خان را براي اجراي حكم به روستاي زادهگاهش مي برند، در آن جا با همكاري گروهي از اهالي نجات مي يابد. كاك از شازده انتقام مي گيرد و به همراه همسرش و تعدادي از اهالي به كوه مي زند.

خط قرمز 1360

در كوران انقلاب يكي از مأموران عالي رتبة ساواك به نام اماني با زني به اسم لاله ازدواج مي كند. لاله، كه فارغ التحصيل رشتة پزشكي است، در طول روز به مداواي مجروحان تظاهرات خياباني مشغول است. اماني در شب عروسي به سازمان امنيت احضار مي شود تا نظر خود را دربارة آزادي و مرگ گروهي از زندانيان سياسي، كه زير اسم شان خط قرمز كشيده شده و محكوم به اعدام هستند، اعلام كند. او وقتي در بررسي اسامي متوجه مي شود كه برادر لاله جزو زندانيان است، رأي بر اعدام برادر همسرش مي دهد. لاله از تلفن هاي مكرر به خانه و غيبت او مشكوك مي شود و از جمال، دوست برادرش كه عضو يك گروه مسلح است مي خواهد كه به تعقيب اماني بپردازد. لاله با يافتن دفترچه و اسلحة اماني، نشانه هايي از ساواكي بودن همسرش به دست مي آورد. مداركي نيز كه جمال در اختيار او مي گذارد برايش شكي باقي نمي گذارد. با بازگشت اماني به خانه لاله او را بازخواست مي كند. اماني همسرش را به باد كتك مي گيرد. لاله و بعد جمال، كه براي كمك آمده است، اماني را هدف گلوله قرار مي دهند و از پا در مي آورند.

تشریفات 1364

جواني مشهور به حسن مطرب براي دزدي وارد خانه اي مي شود. در خانه مجاور روحاني اي به نام توحيد با موعظه هاي خود گروهي از اهالي محل را بر ضد نظام سلطنتي مي شوراند. پليس امنيتي براي دستگيري توحيد به محله هجوم مي آورد. در اين ميان حسن نيز بازداشت مي شود و در زندان به دليل شباهت به روحاني شكنجه مي شود. بازجو پي مي برد كه او توحيد نيست، با وعده و وعيد او را به هيت توحيد در مي آورند و در يك مصاحبه تلويزيوني شركت مي دهند. حسن مطرب كه نقش خود را به خوبي بازي كرده است از زندگي مرفهي برخوردار مي شود، اما به دنبال برخوردهاي مردم كوچه و بازار و پدر توحيد، كه در زندان با او آشنا شده، از كرده خود پشيمان مي شود و عليه نظام سلطنتي سخنراني مي كند. پليس او را دستگير و اعدام مي كند.

بگذار زندگی کنم 1365

مردي با داشتن دو فرزند همسرش را طلاق مي دهد. او در شركتي كارمند حسابداري بوده و اكنون بيكار شده است. مرد با فرزندان خردسالش به خانه مادر خود مي رود. زن نيز به منزل پدري مي رود. زن خود را با كار خياطي سرگرم مي كند، اما هيچ يك از زندگي جديد و وضع خود راضي نيستند. آن دو پس از مدتي از اقدام عجولانه خود پشيمان مي شوند و با وساطت زن و شوهري كه در همسايگي آن ها زندگي مي كنند و با كمك برادر كوچك زن از نو پيوند زناشويي مي بندند.