ابراهیم در حالی که آرامش همیشگی را نداشت رو به من کرد و در حالیکه دستش را با عصبانیت تکان میداد گفت: توی این مجالس خدا پیدا نمیشه. همیشه جایی برو که حرف از خدا و اهل بیت باشه.
هر روز تا این موقع حداقل یکی از بندگان خدا به ما مراجعه میکرد و هرطور شده مشکلش را حل میکردیم. اما امروز از صبح تا حالا کسی به من مراجعه نکرده! میترسم کاری کرده باشم که خدا توفیق خدمت را از من گرفته باشد!
با ابراهیم به خانه دوستم رفتیم. به او گفتم: کسی را که باید از او تشکر کنی، آقا ابراهیم است نه من! چون من اصلاً آدمی نبودم که بتوانم کسی را هشت کیلومتر آن هم در کوه با خودم عقب بیاورم.
از جبهه برمیگشتم، وقتی رسیدم میدان خراسان، دیگر هیچ پولی همراهم نبود. به سمت خانه در حرکت بودم. اما مشغول فکر؛ الان برسم خانه همسرم و بچههایم از من پول میخواهند. تازه اجاره خانه را چه کنم؟ سراغ کی بروم؟ به چه کسی رو بیندازم؟
خون زیادی از پای من رفته بود، بیحس شده بودم، عراقیها اما مطمئن بودند که زنده نیستیم. حالت عجیبی داشتم. زیر لب فقط میگفتم: یا صاحب الزمان (عج) ادرکنی. هوا تاریک شده بود. جوانی خوشسیما و نورانی بالای سرم آمد.
علی نصرالله را دیدم. با آن حال خراب آمده بود در راهپیمایی شرکت کند. گفتم: حاجعلی، تمام این فتنه را شهدا جمع کردند. حاجعلی برگشت و گفت: مگه غیر از اینه؟ مطمئن باش کار خود شهدا بوده.
ابراهیم وقتی از بازار برمیگشت شب بود. آخر کوچه چراغانی شده بود. لبخند رضایت بر لبان ابراهیم نقش بست. رضایت، بخاطر اینکه یک دوستی شیطانی را به یک پیوند الهی تبدیل کرده.