اسرای عراقی گریه میکردند و اسم ابراهیم را صدا میزدند
ابراهیم چهار دست لباس زیر تهیه کرد و یکی یکی اسرای عراقی را به حمام فرستاد تا تمیز شوند. عصر همان روز ابراهیم به پادگان ابوذر رفت. همان موقع یک خودرو برای انتقال اسرا به محل استقرار ما آمدند. اسرای عراقی گریه میکردند و نمیرفتند! مرتب هم اسم ابراهیم را صدا میکردند.
