برچسب ابراهیم حاتمی کیا

وصل نیکان 1370

امير و مريم قرار است با هم ازدواج كنند اما روز عروسي، شهر توسط دشمن موشك باران مي شود و مردم، شهر را خالي مي كنند. وليكن مريم با وجود خطرات ناشي از موشك باران ترجيح مي دهد كه عروسي برگزار شود. امير بعد از انجام مأموريتش براي مراسم عقد به خانه برمي گردد. اما برخلاف تصورش همه كساني كه شاهد خنثي كردن موشكهاي عمل نكرده بودند در مراسم حضور پيدا مي كنند.

هویت 1364

ناصر پويان فر به همراه گروهي از دوستانش با موتور سيكلت به شمال كشور مي روند،‌ بر اثر سهل انگاري با پسر بچه اي برخورد مي كند. درد و عذاب وجدان سبب مي شود كه او از جمع دوستانش جدا شود و به تهران باز گردد. در راه با يك تريلي تصادف مي كند و به شدت آسيب مي بيند. آمبولانسي كه او را به بيمارستان منتقل مي كند به دليل نقص فني در راه مي ماند و ناصر با آمبولانس مجروحان جنگي به بيمارستان منتقل مي شود. او كه هويت خود را به خاطر نمي آورد عكس العمل هاي مختلفي از خود نشان مي دهد. پرستاران،‌ دكتر و بيماران با او رفتاري عادي دارند و به او كمك مي كنند تا هويت خود را بازيابد.

دیده بان 1367

ارتباط خط كمين با نيروهاي خودي توسط دشمن قطع شده و احتمال سقوط منطقه بسيار زياد است. مقابله و مقاومت نيروها در مقابل دشمن نيازمند حضور ديده بان جهت هدايت آتش سنگين است. عارفي براي پيوستن به خط كمين و ديده باني بايد از مسيري عبور كند كه زير آتش شديد دشمن قرار دارد...

مهاجر 1368

هواپيماهاي بدون سرنشين مهاجر كه از روي زمين كنترل مي شود جهت انجام عملياتي شناسايي در پشت خطوط دشمن به كار گرفته مي شوند. بدليل برد محدود دستگاه كنترل، خلبانان در دو ايستگاه مقابل، رودرروي هم و در خطوط دشمن مستقر مي شوند. خلباني كه به خطوط دشمن نفوذ كرده، در حالي كه با دشمن درگير مي شود، با مهارت عمليات شناسايي را انجام مي دهد و هواپيما را در هوا تحويل خلبان دوم مي دهد. در حالي كه خود در آخرين لحظات به شهادت مي رسد.

به وقت شام 1396

حسن و علی، پدر و پسر خلبانی هستند که مأموریت ویژه آن‌ها به پرواز درآوردن یک هواپیمای ایلوشین در تَدمُر به سمت دمشق است. آن‌ها باید مردم تحت ظلم داعش را به وسیله این پرواز نجات دهند اما در این راه مشکلات زیادی در انتظار آنها است....

بوی پیراهن یوسف 1374

دايي غفور راننده تاكسي فرودگاه،‌ با وجود همه مداركي كه ثابت مي كند پسرش يوسف در جنگ شهيد شده، هنوز فكر مي كند كه او زنده است و حتي حرف دامادش اصغر را كه همرزم يوسف بوده قبول نمي كند. او با اين كه پلاك يوسف را هم در شكم يك كوسه يافته اند، هميشه منتظر است پسرش بازگردد. دايي غفور در فرودگاه با دختر جواني به نام شيرين آشنا مي شود كه براي يافتن برادرش خسرو كه در جنگ گم شده از اروپا به ايران آمده است. يكي از آزادگان كه در زندان با خسرو،‌ برادر شيرين بوده و به ايران بازگشته، با شيرين تماس مي گيرد و مي خواهد اطلاعاتي بدهد. شيرين و دايي غفور به ديدن او مي روند و آزاده به آنها مي گويد كه خسرو سالم است و به زودي بازمي گردد. اما پنهاني به دايي غفور مي گويد كه نتوانسته حقيقت را به شيرين بگويد، زيرا خسرو در جريان يك اعتصاب در اردوگاه اعدام شده است. اصغر، داماد دايي غفور كه معالجه اش را در آلمان ناتمام گذاشته و برگشته، مانند دايي غفور فكر مي كند يوسف زنده است. به همين دليل به مرز قصرشيرين ـ محل ورود اسرا ـ مي رود. شيرين در تدارك استقبال از خسرو است كه از حقيقت آگاه مي شود. او به دايي غفور اعتراض مي كند كه مي خواسته او را هم مانند خودش، اسير توهم بازگشت عزيزش كند. شبي كه شيرين قصد رفتن به پاريس را دارد، اصغر تلفني به دايي غفور خبر مي دهد كه اطلاعاتي از خسرو به دست آمده و او به زودي به ايران بازمي گردد. دايي غفور و شيرين شبانه به سمت قصر شيرين حركت مي كنند. صبح روز بعد، هنگامي كه شيرين در ميان آزادگان به دنبال خسرو مي گردد، ناباورانه يوسف را مي بيند و مژده بازگشت عزيز دايي غفور را به او مي دهد.

برج مینو 1374

مينو كه به تازگي با موسي ازدواج كرده در حال جابجا كردن جهيزيه خود در خانه جديد است. موسي طي نامه اي باخبر مي شود كه بايد دكل ققنوس در جزيره ي مينو را جمع كنند، اما موسي حاضر نيست اين كار را بكند و دوست دارد حالا كه جنگ تمام شده او ديگر به خاطراتش برنگردد و براي ماه عسل به اصفهان برود. اما صبح زود حركت عليرغم ميل موسي و به اصرار مينو به جزيره ي مينو مي روند و آنجا موسي در خيال به زماني برمي گردد كه با منصور، برادر مينو كه شهيد شده در حال ساختن دكلي براي شناسائي بهتر دشمن هستند. مينو هم همراه موسي منصور را مي بيند و از موسي مي خواهد كه باز هم در دكل بمانند تا او بيشتر برادرش را ملاقات كند، و لحظه شهادت برادر را هم مي بيند، اما تاب نمي آورد و در موقع پائين آمدن از دكل زخمي مي شود. و وقتي كمي بهبود مي يابد در بيمارستان به دنبال موسي مي گردد اما او را در دكل مي يابد. مينو و موسي با ديدن چند مأمور كه براي باز كردن دكل آمده اند تصميم مي گيرند كه طبق قول موسي خودشان دكل را باز كنند.