شباهت باورنکردنیِ بازیگر عراقی نقش سردار سلیمانی
اولین گزینه برای نقش سردار شهید سلیمانی محمد العراقی خواهد بود، وی قرار است دو هفته دیگر به ایران سفر کند، العراقی ۶۰ سال سن دارد و به زبان فارسی مسلط است.
اولین گزینه برای نقش سردار شهید سلیمانی محمد العراقی خواهد بود، وی قرار است دو هفته دیگر به ایران سفر کند، العراقی ۶۰ سال سن دارد و به زبان فارسی مسلط است.
گزارش یک جشن از مسایل ملتهب جامعه سخن به میان میآورد و به مسئله جوانان بهعنوان یکی از بحرانهای امروز جامعه میپردازد.
دختری به نام لیلا در سالهای قبل از انقلاب از خانوادهاش جدا شده و اکنون در پی حوادثی در جستجوی کشف هویت خویش است.لیلا در اوج سرخوشی است و میخواهد با کسی که دوستش دارد ، ازدواج کند. اما در شب عروسیاش میفهمد که پدر و مادرش افراد دیگری هستند. او سراغ آنها را میگیرد و تا خرمشهر که جنگ شده ، میرود. در میانه راه، همسرش با بمباران جنگنده های عراقی کشته میشود و او تنها به شهری غریب میرود. در آنجا مادرش را می یابد اما پدرش اسیر عراقی ها میشود و فقط می توانند از بین دیواری ، همدیگر را ببینند.
فیلم سینمایی «۲۳ نفر» اقتباسی از خاطرات ۲۳ نفر از رزمندگان نوجوان ایرانی است که در جریان جنگ ایران و عراق در سال ۱۳۶۱ به اسارت نیروهای عراقی درآمدند. این گروه کم سن و سال بین ۱۳ تا ۱۷ سال سن داشتند.
هادي به منظور انجام تحقيقات خود جهت فيلمسازي روانه كرواسي مي شود. عزيز دوست هادي در جريان مسافرت او به كرواسي با در اختيار قرار دادن يك نوار كاست، يك قطعه عكس، و يك نيمه پلاك از وي براي يافتن دختري بنام فاطمه كمك مي گيرد هادي بوسيله آشنايي با زني بنام حنيفه كه آشنا به زبان فارسي است به جستجوي فاطمه مي پردازند. در اين ميان هادي پي به رابطه قبلي عزيز و فاطمه برده و متوجه مي شود كه آنها قصد ازدواج داشته اند كه اين مطلب توسط اصغر دوست مشترك ميان عزيز و هادي پنهان مي شود. پليس كرواسي هادي را بعلت نداشتن ويزاي آن كشور از كرواسي بيرون كرده و هادي و حنيفه در جستجوي فاطمه به بوسني و جبهه جنگ منتقل مي شوند. هادي در جريان درگيري نيروهاي بوسنيايي صرب مجروح شده و به عقب منتقل مي شود. فاطمه نيمه پلاك را بدون يافتن هيچ اطلاعاتي از آن پيدا نمي كند.

محبوبه دختر جنگ زده ي جنوبي كه خانواده اش را در جنگ از دست داده، پس از مدت ها به خانه ي پدري كه اكنون بيش تر به ويرانه اي شبيه است بازمي گردد تا آنجا زندگي كند. او در بدو ورودش به منطقه، با مردي به نام داوود روبرو مي شود كه از پايان جنگ تاكنون مشغول پاكسازي منطقه از مين هاي زمين است. محبوبه به طور تصادفي در خانه اش تانكي را زير آوار پيدا مي كند و تصميم مي گيرد آن را بفروشد. او به مردي افغاني و تنها به نام جمعه كه نگهبان گورستان تانك است پيشنهاد فروش تانك خود را مي دهد. جمعه به او علاقمند مي شود و داوود هم همينطور، اما داوود عشق خود را بروز نمي دهد. روزي بر اثر انفجار مين داوود زخمي مي شود و جمعه او را به بيمارستان مي برد و در برگشت محبوبه به عشق او نسبت به خودش پي مي برد و زماني كه محبوبه و جمعه درگير مي شوند و تانك بدون سرنشين با خيمه ي داوود برخورد مي كند، ناگهان چشمه از زمين مي جوشد.