

گروه دانشگاه خبرگزاری دانشجو-فاطمه آذربایجانی؛ نوجوان که بودم خوراکم خواندن کتابهای ادبیات پایداری بود در فضای کتابها ذوب میشدم قلبم برای خرمشهر و آبادان روزهای اول جنگ میتپید و خودم را در میان آن آدمها در حالی که تفنگی بر دوش دارم یا در بیمارستانها و مراکز درمانی میچرخم تا کاری بکنم تصور میکردم از همان زمان فهمیدم که میان جنگیدن و دفاع کردن تمایز وجود دارد که دفاع کردن همیشه مقدس است، اما هیچ وقت دلم نمیخواست که جنگ تکرار شود از مردن میترسیدم و وحشتناکتر از مردن برایم آدمهایی بودند که از جنگ باز میماندند که گویا هر روز جانشان گرفته میشود و خرابههایی که انگار همیشه مردهاند. حتی اگر هزاران بار بازسازی شوند (گویی که نفرین شده باشند) شبیه به همان نخلهایی که هیچوقت سبز نشدند.
