

علی قاسمعلی، خبرنگار دانشجو؛ کف دستان ترکخورده و چروکیدهاش را به روی شیشه پنجره میکشد تا قطرات بخار کنار رفته و راحتتر بتواند بیرون را ببیند. نگاهش را به راه باریکی میان برفها میدوزد؛ اما هیچ جنبندهای نمیبیند.
نفس عمیقی میکشد و آهی از عمق جانش بیرون میدهد.
برخلاف انتظارش، چند روز گذشته برف سنگینی باریده و راهها را برای عبور و مرور سخت کرده است؛ کوهستان در سکوت مطلق هست و انعکاس نور آفتاب که به برفها میخورد چشمها را آزار میدهد.
حاج رجب نگران است، با خود میگوید هرچند امروز هوا آفتابی هست؛ اما مبادا این برف و کولاک چند روز گذشته راهها را بسته باشد و مانع رسیدن صندوق رای به دامسرای وی شود.
با آنکه میداند سر حاج عیسی برود؛ قولش نمیرود. اما باز هم نگران است، پس نیم نگاهی به قاب عکس پسرش رستم که به دیوار کومه نصب شده است میکند و چشمانی خیس، شیشه قاب را تمیز میکند.
حاج رجب رو به عکس رستم میگوید؛ نگران نباش پسر جان، دوستانما میآیند کربلای عیسی به من قول داده است که میآیند، خودش گفته بود نگران نباشم حتماً میآیند، من روی قول او حساب کرد.
خودت میدانی پسرم، که من جایی و زمانی نبوده که در صحنههای سرنوشت ساز این کشور از قافله عقب بمانم، همیشه در همه انتخابات و راهپیماییها بودم و امسال هم انشاالله خدا مرا از این امر محروم نمیکند، چون رهبر گفته که شرکت کنید من جانم را فدای رهبر عزیز میکنم.
خودت که بهتر میدانی، آخر تا الان من کجا بدون تو رفتهام؟ در همه این جاهایی که بودهام تو را و قاب عکس زیبای تو را با خود برده ام، مگر همین راهپیمایی ۲۲بهمن همراه با قاب عکست در راهپیمایی حاضر نشدم؟
صدای پارس سگ به گوش میرسد.
