از عروس و دامادی که بچه داشتند تا نگاه برادرانه مجری به عروس‌ها/ حاشیه‌های خواندنی جشن ازدواج دانشجویی

دانشجو به آقای مجری می‌گفت: «وقتی ما ازدواج کردیم نه ماشین داشتیم و نه خانه؛ ولی به فاصله کوتاهی هم ماشین خریدیم و هم خانه، انسان وقتی ازدواج می‌کند؛ خدا به او می‌رساند، من این را به چشمم دیدم.»

دانشجو به آقای مجری می‌گفت: «وقتی ما ازدواج کردیم نه ماشین داشتیم و نه خانه؛ ولی به فاصله کوتاهی هم ماشین خریدیم و هم خانه، انسان وقتی ازدواج می‌کند؛ خدا به او می‌رساند، من این را به چشمم دیدم.»

گروه دانشگاه خبرگزاری دانشجو-فاروق حفیظی، با اینکه از ۲۰ ردیف صندلی‌های سالن فقط دو سه ردیف آخر برای مجردها بود؛ ولی جو سالن به خواست آنها جهت دهی می‌ِشد. با ورود هر عروس و داماد؛ سوت، کف و هورایشان سالن را پر می‌کرد و لبخند را بر لبان تازه عروس و دامادها می‌نشاند. خاموش و روشن شدن پروژکتورهای سالن که با ریتم آهنگ هماهنگ بود؛ برای چند ثانیه‌ای هیجان را زیادتر کرد.

 

مجری صدایش بود ولی تصویرش نه. پسری از آخر سالن فریاد زد: ‌«کجا قایم شدی؟ بیا بیرون!». مجری گفت: «عروس و دامادها یک دست بزنند.» درحالی‌که صدای کف و صوت مجردها بیشتر از عروس و دامادها به گوش رسید؛ مجری این‌دفعه گفت: «مجردها یک دست بزنند.» صدای کف و هورای مجردها باز هم سرتر بود. مجری در حالی که هنوز معلوم نبود کجای سالن است؛ این بار گفت: «عاشق‌ها یک کف بزنند.» و باز هم صدای دست مجردها چشم‌نوازی کرد. آقای مجری با پیراهن بنفشی که به تن داشت و حساب کار دستش آمده بود؛ از ازدحام افراد ایستاده‌یِ آخرِ سالن پیدایَش شد و با اشاره به سمت مجردها با خنده گفت: «ظاهرا امروز ما با اینها داستان داریم.» مجری حرف‌های رسمی‌اش را با این شعر شروع کرد: «به خدا عشق به رسوا شدنش می‌ارزد/ و به مجنون و به لیلی شدنش می‌ارزد/ دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس/ سند عشق، به امضا شدنش می ارزد.»

منبع  : خبرگزاری دانشجو

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *