عید آن سال قاعدتا مقصدمان همان روستای دایی اینا بود؛ روستایی که اسمش دیکشنری می خواست؛ من هم که صرفا جاده و یه ساک دستی را…

گروه دانشگاه خبرگزاری دانشجو، محمدعلی عبدو؛ دبستانی بودم؛ همه بچه های مدرسه و کلاس و اصلا همه معلمها، از یک هفته قبل از عید درس و مدرسه را تخته کرده بودند. شهر مثل گورستا ن شده بود؛ آنهم مثل عصرهایش که فقط مگسها پرسه میزدند! بچهها از قبل، برنامه مسافرتشان را با چنان آب و تابی تعریف میکردند که انگار صحبت از سفر قندهار باشد.
قبل از تعطیلات، مخصوص تعریف از برنامه سفر و گشت و گذار بود و بعدش هم به چرتکه انداختن روی عیدیها اختصاص داشت. الغرض ما هم مثل بچه سه سالهای که از دم مغازه رد شود و هوس لواشک کند، پیله کردیم به والدینمان که زمین به آسمان بیاید باید سفری جور کنیم و به جاده بزنیم.
