وقتی شرور تهران از دزدی به وصال امام حسین (ع) رسید!

راوی سیره شهدای قم گفت: به سرعت خودم را به بنیاد رساندم، مادر و پدرم به شدت گریه می کردند، چشمم به تابوتی افتاد که نام و نشان من بر روی آن بود، با اصرار فراوان بچه های بنیاد را راضی کردم تا در تابوت را باز کنند، در که باز شد تمام بدنم به رعشه افتاد، جسد خفته در تابوت کسی جز حسین زاغ، شرور محله مان که اینک پاره پاره شده است؛ نبود.
راوی سیره شهدای قم گفت: به سرعت خودم را به بنیاد رساندم، مادر و پدرم به شدت گریه می کردند، چشمم به تابوتی افتاد که نام و نشان من بر روی آن بود، با اصرار فراوان بچه های بنیاد را راضی کردم تا در تابوت را باز کنند، در که باز شد تمام بدنم به رعشه افتاد، جسد خفته در تابوت کسی جز حسین زاغ، شرور محله مان که اینک پاره پاره شده است؛ نبود.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجو از ایلام، حجت الاسلام صادقی فرد، راوی سیره شهدای قم در کارگاه «تربیت راوی» که روز گذشته با حضور دانشجو- روایان نور در دانشگاه آزاد برگزار شد گفت: فرمانده گردان امام سجاد (ع) انصار الحسین همدان نقل می کرد: بعد از عملیات والفجر هشت مرا از همدان فرا خواندند و گفتند: پیکر مطهر شهیدی را آورده اند که شناسایی نمی شود، پیش خودم متعجب شدم که چرا برای شناسایی به فرمانده رجوع کرده اند؟ به همدان برگشتم، ما را به سردخنه بردند، کشو اجساد را باز کردم نایلونی که در آن پیکر شهید قرار گرفته بود را در قسمت سر گشودم، دیدم که سر و گردن ندارد، نایلون را که بیشتر باز کردم دیدم دو دست نیز ندارد، به سراغ پاها رفتم؛ اما آن ها نیز نبودند، به مسئول بنیاد شهید گفتم: مرد مومن، من چگونه این بدن را شاسایی کنم؟. مانده بودیم که چه بگوییم.

وی ادامه داد:به یاد شب عملیات افتادم که قرار گذاشتیم اسم هایمان را بر روی بدن و لباس هایمان بنویسیم، لباسش را چک کردم؛ چیزی نبود، خسته شدم، سرم را جلو بردم تا گردن پاره پاره اش را به رسم ادب ببوسم که چشمم به یقه اش افتاد، آن را برگزداندم، نام « فتح الله زراعی» بر پشت یقه تقریر شده بود، بر سر کوبیدم و گفتم: فتح الله! تویی؟ تو که تیربارچی خودم بودی، چرا اینگونه رفتی؟ این چه وضعی است؟

این راوی سیره شهدای قم از زبان فرمانده گردان امام سجاد (ع) اضافه کرد: تا چند روز پس از این واقعه حیران و متاثر بودم، برای یافتن سوالم به هر دری می زدم تا اینکه وصیت نامه اش به دستم افتاد، نوشته بود: الهی، راضی ام دست هایم قطع شوند، پاهایم بیوفتند و گردنم جدا شود به گونه ای که هیچ کس مرا نشناسد ولی رضای تو را کسب کرده باشم.

منبع  : خبرگزاری دانشجو

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *