جامانده‌ای که ماندنی شد!

قبل از رفتن با خودم فکر می‌کردم یعنی پدر و مادرم اجازه میدن به عنوان خادم به راهیان نور برم چون تازه از زائری برگشته بودم می‌خوام اینو بگم که فقط دعوت شهداست اگر آنها نخوان با یک بهانه کوچک که اصلا فکرش را نمی‌کنی از قافله جا خواهی ماند.
قبل از رفتن با خودم فکر می‌کردم یعنی پدر و مادرم اجازه میدن به عنوان خادم به راهیان نور برم چون تازه از زائری برگشته بودم می‌خوام اینو بگم که فقط دعوت شهداست اگر آنها نخوان با یک بهانه کوچک که اصلا فکرش را نمی‌کنی از قافله جا خواهی ماند.

به گزارش خبرنگار دانشگاه خبرگزاری دانشجو، دی ماه سال ۸۹ از چندجا برای خادمی ثبت نام و اعلام آمادگی کردم. زمان‌های رفتن به این صورت بود: ۲۲ اسفند تا ۵ فروردین شلمچه (که اولش قرار بود از همین جا برم)،۲۱ اسفند تا ۱۵ فروردین اروند( به خاطر اینکه تو راه برگشت از اردوی راهیان بودم و مادرم دلش می‌خواست سال تحویل خونه باشم نرفتم)،۲ فروردین تا ۱۴ فروردین شلمچه. بنابراین گزینه آخر را انتخاب کردم…
 

 

روز اول عید بعد از عید دیدنی‌ها خواهرم قرار بود ساعت ۱۰ شب از طرف دانش آموزی به اردوی راهیان نور بره از آنجایی که منم سوم باید می‌رفتم اهواز و به تنهایی برام مشکل بود که تا قم برم با مسئولشان صحبت کردم که با کاروان آنها تا شلمچه اعزام بشم. به خدا توکل کردم و با خواهرم از پدر و مادر خداحافظی کردیم وقتی همه سوار ماشین شدن فقط من موندم و گفتن جاها پرشده! خیلی ناراحت بودم گفتم کف اتوبوسم می‌شینم فقط منم با خودتون ببرید از من اصرار و از مسئولین انکار…

منبع  : خبرگزاری دانشجو

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *