امام آمد، با دلی به رنگ آب؛ قبیله را قبله شد و جشن خوشهچینی ستارهها بر پا گشت. آن روزها ایران حریرسرای سپیدی شد که از پس آن فانوسهای امید هویدا بود. نیزهها و قندیلهای بلوری ظلم، ذوب شدند. این پیروزی برای همه مفهومی دارد…
گروه دانشگاه «خبرگزاری دانشجو، یادداشت دانشجویی* عمری بود که این مسافت سرد یخ، سرزمینی را میلرزاند. شاه هم عروسک خیمه شب بازی شیطان بود، هم اسیر حباب فراموشی خویشتن. مدفون شده زیر رسوب جهل.
انگار تندیس انسانیت به ارابهای پوسیده در میان کویرهای دور دست بسته شده بود. طنین عدالت خواهی، صدای آب لرزان زیر یخ بود. انسانها رد ستارههای دنبالهداری را که افق تا افق گسترده شده بودند، جستجو میکردند. دریغ از کمی نور…
