گروه دانشگاه «خبرگزاری دانشجو» – یادداشت دانشجویی*؛ شاید تا همین چند سال پیش، یکی از سختترین روزها و لحظههای زندگیات، آن وقتهایی بود که فیلم دوربین عکاسیتان را پیش عکاسباشی شهر میبردی تا عکسهای خانوادگیتان را ظاهر کنی؛ تو با وجود تمام شوقی که برای ظاهر شدن عکسها داشتی اما باز حاضر بودی کس دیگری جای تو برود پیش عکاسباشی تا دیگر بیش از این خجالت نکشی، اما این راهکار نیز افاقه نمیکرد، آخر هرچه باشد او نامحرم بود، آن روزها نه پوشیده بودن عکسهای تو و دیگر اعضای خانواده، و نه محجوب و ناچار بودن عکاس باشی (که دست قضای روزگار او را مشغول به آن شغل کرده بود) هیچکدام نمیتوانست از اضطراب و معذب بودن تو در وقت ظاهر شدن عکسها پیش نگاه عکاس بکاهد.
حالا اما انگار خبری از حجب آن روزها و آن عذاب عفیفانه و آن اضطراب دخترانه نیست، امروز تو خودت عکسها را (بی هیچ اجبار و ناچاری) تنها با یک لمس ساده، ظاهر میکنی و بجای چشمان عکاس باشی شهر، این بار هزاران نامحرم شاهد سیمای تو میشوند، گذر روزگار چه ها که بر سر آدمی نمیآورد، می بینی خواهرم؟ این روزها نامحرمان برای ورود به حریم قلبت، تو را با لفظ «بانو» خطاب میکنند و با گفتن «چقدر بهتون میاد»، حجابت را ستایش میکنند! تو نیز در این میانه با حجابت فخر میفروشی و با این توصیفات خشک و خالی، حالی به حالی میشوی و از خوشحالی در پوست خود نمیگنجی!
