«مامان، الان به نیرو احتیاج دارند؛ باید بروم»/ پسری که برای پایان خدمت رفت و با شهادت بازگشت

صدای هواپیماها که در آسمان روستا پیچید، صدیقه بانو نفس راحتی کشید؛ پسرش عباس بعد از ماه‌ها خدمت، اتفاقاً همان روز به خانه آمده بود و مادر خیال می‌کرد حالا که جنگ شروع شده، دیگر فرزندش از خانه دور نمی‌شود. اما چند ساعت بیشتر طول نکشید که عباس تلویزیون را روشن کرد و خبر شهادت فرماندهان را شنید. مادر گفت: «عباس جان، نرو.» پدر گفت: «به هیچ‌وجه نمی‌گذارم بروی.» اما عباس تصمیمش را گرفته بود: «هجده ماه است می‌خورم و می‌خوابم؛ الان به نیرو احتیاج دارند، باید بروم.» مادر نمی‌دانست این آخرین گفت‌وگویشان است؛ چند روز بعد، به استقبال پیکر پسرش رفت.
۱۳:۰۲

۱۴۰۵/۰۶/۱۰
صدای هواپیماها که در آسمان روستا پیچید، صدیقه بانو نفس راحتی کشید؛ پسرش عباس بعد از ماه‌ها خدمت، اتفاقاً همان روز به خانه آمده بود و مادر خیال می‌کرد حالا که جنگ شروع شده، دیگر فرزندش از خانه دور نمی‌شود. اما چند ساعت بیشتر طول نکشید که عباس تلویزیون را روشن کرد و خبر شهادت فرماندهان را شنید. مادر گفت: «عباس جان، نرو.» پدر گفت: «به هیچ‌وجه نمی‌گذارم بروی.» اما عباس تصمیمش را گرفته بود: «هجده ماه است می‌خورم و می‌خوابم؛ الان به نیرو احتیاج دارند، باید بروم.» مادر نمی‌دانست این آخرین گفت‌وگویشان است؛ چند روز بعد، به استقبال پیکر پسرش رفت.

۱۶ ساله بود که با هم سن و سال پسرعمه‌اش بود، ازدواج کرد. خودش می‌گوید از ازدواجش راضی بود. حاصل این زندگی چهار فرزند شد؛ زهرا، عباس، امیرحسین و زینب.

پسری که با آمدنش زندگی‌مان برکت گرفت

زهرا دو سال پس از ازدواج به دنیا آمد و شش سال بعد، عباس پا به خانه گذاشت. آن روزها پدر عباس برای کار در تهران بود. خبر تولد پسر را زن‌عموی شوهرش از طریق مخابرات روستا به پدرش رساند. پدر به روستا برگشت و نام فرزندش را عباس گذاشت. مادر شهید پناهی می‌گوید: «من و شوهرم برای بچه‌ها اسم اهل‌بیت(ع) را انتخاب کردیم، چون علاقه زیادی به اهل‌بیت(ع) داشتیم.»

منبع  : خبرگزاری بسیج

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *