پدر به داخل اتاق میآید و شاید قبل از اینکه از دخترش بپرسد که به این ازدواج مایل است یا نه، همان برق چشمان آرام و لبخند زیبایش، جواب «آری» را به پدر میدهد.
و کمی بعد مراسم هلهله و شادی برپا میشود و داماد که از خاندانی بزرگ و سرشناس است دست دختر را که او نیز از خانواده ای بزرگ و نامدار است میگیرد و پیوندی شکل میگیرد که ثمره آن قرار است تاریخ بشر را تغییر دهد.
عبدالله، در خنکایی که جان را طراوت میبخشد، آمنه را صدا میزند، و آمنه، دختری با کمالات که شهره شهر و قبیله است به سمت صدای همسر که از جان دوستش دارد میشتابد… عبدالله دستش را میگیرد و در گوشهای از حیاط خانه زیر سایه درختان تنومند در گوشهای مینشاند و کلام آغاز میشود؛«اگر به سفر بروم و باز نگردم چه؟ اگر آخرین سفر باشد؟ میخواهم برای تجارت به شهر شام سفر کنم اما جانم در همین نقطه زمین، در کنار تو میماند..» و آمنه که گونههایش از شرمِ اینهمه توجه و محبت گلانداخته، نگاه نگرانش را به چشمان همسر جوانمردش میدوزد و با صدای مطمئنی میگوید:«هر جا که بروی با تو هستم…»
