کمی جلوتر، چشمم به خیمهای کوچک افتاد. نه خبری از داربستهای عظیم بود، نه بنرهای گرانقیمت. فقط یک میز کوچک بود و چند نونهال با لباسهایی خاکی، ساده و بیریا. قامتشان کوتاه بود، اما بزرگی دلهایشان، پهنه آسمان را شرمنده میکرد. سادگی و مظلومیت در چشمهایشان موج میزد. آنها در این برهوت گرما، به نام نامی سیدالشهدا (ع) موکب زده بودند.
بابِ همکلامی که باز شد، حرفهایی زدند که قدِ سن و سالشان نبود. پرسیدم: «این بساط عاشقی را چطور به پا کردید؟» یکی از آنها با همان لحن شیرین و کودکانهاش گفت: «دو سال است که به عشق امام حسین (ع) این موکب را برپا کردهایم. روز اول، کل داراییمان برای شروع فقط سی هزار تومان بود.»
سی هزار تومان! عددی که شاید این روزها به چشم هیچکس نیاید، اما برای این بچهها، تمامِ سرمایهای بود که با آن بهشت را خریده بودند. موکبشان امکانات چندانی نداشت، اما تا دلت بخواهد بوی خدا میداد؛ بوی صمیمیت و عشق خالصانه به ارباب.
