این گزارش، نه یک مصاحبه معمولی، بلکه ورق زدنِ یک زندگی است؛ زندگی مردی که از کوچههای خاکی قزوین به باتلاقهای هورالعظیم رسید و از آنجا، با هفتاد درصد جانبازی، به آغوش خانواده بازگشت. روایتی که در آن، ایمان، ایثار، عشق به امام و ولایت و افتخار به خدمت به وطن، چون رشتههای یک تسبیح، به هم پیوسته است.
تولد در خانوادهای پرجمعیت و مرفه
پانزدهم اردیبهشت سال ۱۳۴۳، در قزوین، نوزادی پا به عرصه هستی گذاشت که قرار بود ششمین پسرِ خانواده در خانه باشد. پدرش قاسم، مردی بازاری و پارچهفروش بود که با دسترنج خود، خانواده پرجمعیتش را به خوبی اداره میکرد. مادرش نیز، زنی متدین و صبور، که گرمابخش خانه شش پسر و دو دختر بود. محمد، کوچکترین فرزند خانواده بود؛ همان که در اصطلاح قزوینیها به آن «تهتغاری خانه» میگویند. خانواده علما، از لحاظ اقتصادی در وضعیت خوبی به سر میبردند. پدر، شغل بزازی (پارچهفروشی) داشت و در بازار قزوین، نامش برای همگان آشنا بود. محمد اما، هرگز به چشم یک فرزند مرفه به زندگی نگاه نکرد؛ وی از کودکی، سادهزیستی را از پدر و مادرش آموخت.
