۰۹:۳۹
۱۴۰۵/۰۴/۱۷
برای آن روزی که در نوجوانی، برای نخستین بار قدم به بیت گذاشتم و در جانم احساسی عجیب جوانه زد؛ احساسی شبیه آرامش، شبیه پناه، شبیه بازگشت به خانهی پدری.
حتی در آخرین دیدارم، وقتی دیگر زنی چهلساله شده بودم، باز همان کودک درونم بیدار شد.
همین که حضرت آقا آمدند، اختیار از کف دادم؛
جیغ کشیدم، هورا کشیدم، از شادی بالا و پایین پریدم و در میان خنده و گریه گم شدم.
آن لحظه، تمام وجودم چیزی جز شوق و اشک نبود.
اما ناگهان چشمم به بانویی سالخورده افتاد؛
بانویی با وقاری آسمانی، که دست بر سینه نهاده بود و رو به حضرت آقا ایستاده بود.
لبهایش آرام میجنبید و با صدایی که انگار از عمق قرنها ارادت برمیخاست، زمزمه میکرد:
السلام علیک یا بن رسولالله
السلام علیک یا بن امیرالمؤمنین
السلام علیک یا بن فاطمة الزهرا
