
نگاهی به «غیرقابل ردیابی» اثر سرگئی لبدُف؛
درخشان بودن در مهندسی روایت
رمان «غیرقابل ردیابی» حتی اگر در جغرافیا و تاریخ مشخصی ریشه داشته باشد، قابلیت تعمیم پیدا میکند: به هر جا که در آن کنترل، نظارت، و مهندسی روایت جای حقیقت را بگیرد.
سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- راحیل احمدی، داستاننویس: سرگئی سگویچ لبدف از نویسندگان مهم روسیه معاصر است که پروژه ادبیاش را میتوان در یک عبارت خلاصه کرد: نوشتن علیه فراموشیِ سازمانیافته. او متولد ۱۹۸۱ است و در نسل نویسندگانی قرار میگیرد که نه تجربه مستقیم اردوگاهها و سازوکارهای کلاسیک سرکوب شوروی را مثل نسلهای پیش از خود زیستهاند و نه میتوانند با خیال راحت آن گذشته را «تمامشده» فرض کنند. لبدف دقیقاً به همین شکاف علاقه دارد: فاصله میان تاریخ و زندگی روزمره، میان آنچه در اسناد و روایت رسمی پنهان میشود و آنچه در بدن و زبان و روابط انسانی باقی میماند. پیشینه او در روزنامهنگاری و ناداستان نیز به نثرش کیفیتی دوگانه داده است؛ هم جزیینگر و دقیق است و هم شاعرانه و استعاری، و مهمتر از همه، اخلاقمحور است: در رمانهایش مسئله فقط این نیست که چه اتفاقی افتاده، بلکه این است که «چگونه» اتفاقها آدمها را شکل میدهند و چه مسئولیتی بر دوش فرد در دلِ ساختار میماند.
رمان «غیرقابل ردیابی» که با ترجمه سعید مقدم از سوی نشر مرکز به فارسی منتشر شده، نمونه خوبی از همین جهان فکری است؛ رمانی که از یکسو میتوان آن را داستان ورود یک جوان به شبکهای از قدرت و مراقبت دانست و از سوی دیگر، روایتی درباره محوشدنِ ردپاها: ردپای اسناد، ردپای حقیقت، و درنهایت ردپای خودِ انسان. عنوانی که در فارسی برای کتاب انتخاب شده، نقطه ثقل معنا را روشن میکند: «غیرقابل ردیابی» فقط صفتِ یک فرد یا یک عملیات نیست، بلکه وضعیتِ یک جامعه است وقتی سازوکارهای امنیتی و اداری چنان قوی میشوند که قادرند نهتنها آدمها را کنترل کنند، بلکه امکان فهمیدن و پیگیریکردن را هم از میان بردارند. در چنین جهانی، ناپدیدشدن الزاماً یک رخدادِ ناگهانی نیست؛ ممکن است روندی آهسته باشد که با یک پروندهسازی شروع میشود، با یک حذف کوچک ادامه مییابد، و سرانجام به حذفِ کامل حافظه میرسد.
