
پنج سال پیش، شوهر من جیک برای یک مسابقه تمرین کرد. او یک دوچرخه جاده روی جدید خریده بود و صبح روز آفتابی شنبه بیدار شد تا اولین تمرین خود را آغاز کند.
همانطور که در تخت خواب بودیم، به من نگاه کرد و گفت: “من احساس خوبی در این مورد ندارم؛ امیدوارم اتفاق خاصی نیفتد.” من به او پیشنهاد کردم اگر احساس بدی دارد، این کار را انجام ندهد.
او برای یک لحظه فکر کرد، منطق ذهنی اش مانع از این شد که حرفم را گوش دهد و لذا پاسخ داد: “من حتما باید بروم چرا که به این آموزش نیاز دارم.” دو ساعت بعد از این مکالمه من تماسی را از یک شماره ناشناخته دریافت کردم و با ترس به آن جواب دادم.
حتم داشتم که اتفاق بدی افتاده است. مردی که در آن طرف خط تلفن بود گفت که شوهرم را در وسط جاده پیدا کرده است. او تصادف کرده بود و لذا آمبولانس در حال رساندن وی به بیمارستان بود.
