گروه دانشگاه خبرگزاری دانشجو-فردین آریش؛ کودکی که بازی میکند گاهی گم میشود اما کودکی که گم میشود هیچگاه بازی نمیکند… (علی محمد مودب)
من از کودکی با کنکور بزرگ شدم. از روزی که ازم پرسیدند دوست داری در آینده چه کاری شوی؟ و به من فهماندند که چه بخواهم مثل همه دکتر و مهندس شوم (که هیچوقت دوست نداشتم بشوم) و چه هر نوبر دیگری باید شاخ کنکور را بشکنم. درست از همان روز، شکستن آن شاخ، کابوس و رویای همیشهام شد. چه اینکه برادرهای بزرگترم یک به یک کنکور میدادند و میدیدم آن هالهی اضطراب و نگرانی را (که ترس از قبول نشدن در کنکور بود) و مادر با دعاهای بیامانش میکوشید آن را به خوشبختی ابدی رفتن ما به دانشگاه بدل کند.
من اما دیگر آن فردینِ پیش از کنکور نیستم. اصلش فکر میکنم هیچکس بعد از کنکور آن آدمِ پیش از کنکور نیست. برای کسی که حجم زیادی از بهترین لحظات زندگیاش را (این لحظات برای خیلیها از کودکی آغاز میشود؛ دریغ!) خرج خواندن و حفظ کردن کتابهای عموما مهملی کرده که به درد لای جرز دیوار هم نمیخورند، اضطراب و افسردگی جزئی از زندگی پس از کنکور میشود. چه ساعتهایی که شبیه ماشین، تمرین تستزنی کردیم به امید خوشبختی وعده داده شده! چه روزهایی که خودمان را از زندگی و تجربههای واقعی و بهدردبخور محروم کردیم؛ یکجور جبر جغرافیایی یا تقدیر تاریخی که انگار توان مقابله با آن را نداشتیم و مثل سربازهایِ از پیش شکست خوردهای بودیم در جنگی نابرابر.
