روایت یک مادر شهید از اتفاقی جالب که در راهیان نور برای پسرش پیش آمد

محمد رضا بیدار بود اما از ترس جنب نمی‌خورد، آن لحظه تنها کاری که توانستم انجام دهم این بود که چند بار پشت سر هم دست بزنم.
18 بهمن 1397
محمد رضا بیدار بود اما از ترس جنب نمی‌خورد، آن لحظه تنها کاری که توانستم انجام دهم این بود که چند بار پشت سر هم دست بزنم.

بُرش‌هایی از زندگی این قهرمان کشورمان در کتاب «ابو وصال» که توسط خانم «محدثه علی‌جان‌زاده روشن» گردآوری شده است را منتشر می‌کند.

روایت هشتم؛ مادر شهید

در یکی از سفرهای راهیان نور، کنار یک پاسگاه پلیس در بیابانی خلوت توقف کردیم و چادر زدیم. همه داخل چادر خوابیدیم. اما او بیرون خوابید، نیمه شب از صدای نفس‌های عجیبی از خواب پریدم و نگران شدم. لای پرده چادر را کنار زدم و دیدم که سگی عظیم‌الجثه با دهانی باز که نفس نفس می‌زد بالای سر محمدرضا خم شده و با چشمانش به صورت او زل زده است.

منبع  : خبرگزاری میزان

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *