
به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، «برخاستم و در را باز کردم. دیدم همسرم میگوید ساواکیها پشت درند. از حرف او تعجب کردم و گفتم از کجا متوجه شدی؟ قسم خورد که خودشان هستند… رفتم و در را باز کردم، دیدم بله؛ عدهای از مأموران ساواکاند. وقتی مرا دیدند، صدای خندهشان برخاست. شاید پیشبینی کرده بودند که من متواری و مخفی هستم و اکنون در دام آنها افتادهام؛ لذا از دیدن من خوشحال شدند.»
این روایت رهبر شهیدمان در پاییز سال ۱۳۵۰ (۵۵ سال قبل) است؛ دقیقاً در روزهایی که دستگاه تبلیغاتی پهلوی تمام توان خود را برای تدارک جشنهای ۲۵۰۰ساله شاهنشاهی بسیج کرده بود و فشار بر اسلامگرایان سختتر میشد.
بنابر روایت فارس، ساواک با غارت اوراق، جزوهها و یادداشتهای علمی یک روحانی مبارز، گمان میکرد چشمه یک نهضت را در مشهد خشکانده است. آن روز مأموران رژیم خانه آقا سید علی را زیر و رو کردند؛ از کتابخانه و مکتوبات انقلابی گرفته تا گهواره آقا «مجتبی» که آن زمان کودکی نُه ده ماهه بود. این یورش، تبعید به پادگان مشهد را رقم زد؛ جایی که اصطبلی قدیمی را به بازداشتگاه سیاسیها تبدیل لح میگرفت و میگفت: «آقا سید حالتان چطور است؟ … به پرسشها پاسخ صریح بدهید»، حالا فرو ریخته، دستپاچه و مبهوت به التماس افتاد و خود را «جوانی سبکمغز و فریبخورده» نامید.

امروز، در روزهایی که ایران با پیکر آن رهبر حکیم و مجاهدِ شهید وداع میکند، این روایت هویت مردی است که از تاریکی مطلق سلولها و زیر تازیانه مستشاران رژیم تا اوج عزت دادخواهی مظلومان جهان گام برداشت تا نشان دهد چگونه جلال پوشالی امپراتوریهای ستم، در پیشگاه ایمان و استقامت، به سلولی متروک و فرجامی ذلیلانه بدل میشود.
منبع:
کتاب «خون دلی که لعل شد»؛ مجموعهای از خاطرات حضرت آیتالله العظمی سید علی خامنهای از زندانها و تبعیدهای دوران مبارزات با رژیم پهلوی
