فهمیدم چشم راستم تخلیه شده است/گفتم فلانی مرا ببر گفت اجازه ندارم!

منافذ بینی‌ام بسته شده بودند. با این‌حال کاملا هشیار بودم. انگشتم را گذاشتم روی پره بینی چپم تا هوا را از منفذ سمت راست بینی خارج کنم و بتوانم نفس بکشم. دیدم هوا از منفذ سمت چپ بینی‌ام خارج نمی‌شود. در عوض هوا از توی چشم راستم با صدای خُرخُر خارج می‌شود.

فهمیدم چشم راستم تخلیه شده است/گفتم فلانی مرا ببر گفت اجازه ندارم!

به گزارش خبرنگار فرهنگی تابناک، این‌روزها در سالروز اجرای عملیات والفجر ۴ در دوران دفاع مقدس هستیم که طی روزهای مهر و آبان ۱۳۶۲ در جبهه غرب کشور انجام شد. این‌عملیات که با همکاری ارتش و سپاه و با استفاده از گردان‌های ادغامی‌شان شکل گرفت، در ۳ مرحله در شمال شهرهای سلیمانیه و پنجوین عراق در استان سلیمانیه این‌کشور انجام شد. هدف از اجرای آن هم ناامن‌کردن جبهه غرب برای عراق و تهدید بغداد به‌عنوان قلب حکومت بعثی صدام حسین بود تا مذاکرات صلح و پذیرش قطعنامه پایان جنگ با دست پر و موضوعی برای گفتگو و چانه‌زنی انجام شوند.

والفجر ۴ بعد از ناکامی در والفجرهای مقدماتی و یک انجام شد و پس از آن هم عملیات بزرگ آبی خاکی خیبر در زمستان ۱۳۶۲ انجام شد.

مرحله سوم والفجر ۴ که مرحله پایانی آن هم محسوب می‌شود، روز دوم آبان شروع شد. در این‌مرحله از عملیات نیروهای سپاه پاسداران به تنهایی اقدام کردند و توانستند با ۲۵ گردان از تیپ‌ها و لشکرهای این‌یگان، ۳۰۰ کیلومتر مربع از خاک ایران را آزاد کرده و ۷۰۰ کیلومتر از خاک عراق را هم به تصرف درآورند. دره شیلر و کوه‌های کانی‌مانگا در این‌عملیات اهمیتی حیاتی داشت و رزمندگان ایرانی لشکر ۲۷ محمدرسول‌الله (ص) روی ارتفاعات کانی‌مانگا سلحشوری‌های عجیبی از خود به . من در نهایت بی‌حال و بی‌اعتنایی بودم، که مثلا این‌ دیگر می‌خواهد چه کار بکند؟‌ به من می‌خواهد چه بگوید؟!

نشست کنارم و با یک‌لحن مهربانی گفت: لاتخف! انت مسلم و اما مسلم. انت اخی. چندبار پشت سر هم گفت: نترس! تو مسلمانی و من هم مسلمان هستم. تو برادر من هستی. 

صدایش را می‌شنیدم، ولی صورتش را تشخیص نمی‌دادم. او یک آدم سیاه‌چرده بود، با هیکلی ضعیف و جثه‌ای کوچک، در عوض با قلبی سرشار از محبت خیلی زیاد. از تعجب حیرت‌زده شده بودم که: خدایا این‌چه سری است؟! این‌بشر دیگر کیست؟ چقدر به من مهربان است! واقعا وقتی داشت به من می‌گفت انت اخی، حس می‌کردم برادرم کنارم نشسته. رفتار و لحن مهربان صدایش، آرامش عجیبی به من می‌داد.

***

خاطرات عزیزالله فرخی از جنگ و اسارت در کتاب «مست و سنگستان» به کوشش حجت‌الله ایروانی منتشر شده‌اند. 

منبع: تابناک

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *