گروه حماسه و جهاد دفاعپرس– شیداسادات آرامی؛ صدای اذان که در فضا پیچید، دخترم وارد خانه شد. داشتم وضو میگرفتم. سلام کرد و بیمعطلی رفت انتهای سالن، همانجایی که همیشه نماز میخوانم. بعد از اذان، نماز امام شهید از تلویزیون پخش شد. صدای دخترم از سالن بلند شد: مامان بیا جانمازت رو پهن کردم.

تشکر کردم. نگاهم به تصویر بیت رهبری بود. به امام شهید و صوت دلربای نمازش. بارها در بیت نماز خوانده بودم. دلم تنگ شده بود برایش. انتهای ماه تیر بود. همه سیاهپوش بودیم. یک ایران یک جهان سیاهپوش بود، هم در عزای سیدالشهدا و هم در عزای امام شهید.
همچنان نگاهم به تصویر آقا بود که رفتم انتهای سالن. آب وضو از دست و صورتم میچکید. دخترم چادر نماز را طرفم گرفت. لبخند زدم. همزمان با چادر سر کردن، اقامه گفتم. چرخیدم سمت قبله و قامت بستم. نماز مغرب امام شهید در تلویزیون به رکعت دومش رسیده بود. من هم با او داشتم حمد میخواندم. امام شهید به رکوع رفت، من هم به رکوع رفتم.
