
به گزارش خبرنگار فرهنگی تابناک، یکی از کتابهای جدید بازار نشر کشور «حوالی احمد؛ چندروایت از شهید احمد کاظمی» اثر فائضه غفار حدادی است که روایتها و ناگفتههایی را از شهیدکاظمی شامل میشود. اینکتاب طی مدت کوتاهی پس از انتشار، در روزهای ابتدای ماه شعبان به چاپ سوم رسید و بنا داریم در روزهای اعیاد ماه شعبان روایتی از روایتهای آن را که متعلق به سردار شهید حاجقاسم سلیمانی است، مرور کنیم.
مشروح اینروایت و مقدمه نویسنده بر آن را میخوانیم:
روایت پانزدهم: قاسم سلیمانی
همینالان کتاب را کنار بگذارید و در موتور جستجوی گوشیتان، عبارت «فیلم صحبتهای حاج قاسم سلیمانی درمورد «شهید کاظمی» را جستجو کنید. حتی اگر توانستید فیلمی که پیشنهاد میدهد را باز و تماشا کنید. هیچ متنی نمیتواند لحن و احساس نهفته در جملات حاج قاسم را بهخوبیِ فیلمش برساند. اولین باری که این مصاحبه را دیدم، مات و مبهوت رفاقت و ارتباط بین این دو شهید مانده بودم. آدم چه رفیقی باید داشته باشد که دلش بخواهد کلیههایش را هم با او قسمت کند! همین چند دقیقه میتوانست من را به تحقیق بیشتر درباره زندگی و شخصیت حاین بود؟ من فرقها را خوب میشناسم. تا دلتان بخواهد فرمانده دیدهام. یک دلیل موفقیت حاجی همین بود: مدیریت در صحنه میکرد. وقت میگذاشت برای کار. من میگفتم: «حاجی، چهجوری تو خسته نمیشی؟» از صبح علیالطلوع تا آخر شب، یکسره همه عمرش همین بود. بچههای یکی از پایگاههای مناطقمان در کشور که دور از تهران است، به من میگفت: «در زمانی که سردار کاظمی فرمانده نیرو بودند، در یک سال فکر کنم یازده بار از ما سرکشی کردند.» این خیلی چیز عجیبی است. گاهی حتی من را هم جا میگذاشت و تنهایی میرفت بازدیدهای موشکیاش را. میگفت: «مقدم، انگیزه نداری بیایی. من رفتم.» چقدر پای کار بود حاج احمد! چقدر حاضر در صحنه! چقدر اراده و عزم قوی داشت این بشر!
