سید تشکر کرد. خوشحال بود. میدانست که میتواند تا آخرین اسیر اینجا بماند. با خنده دستش را به شانه لرزان فرمانده کشید: «شکنجهام بده!» فرمانده لرزید و خودش را عقب کشید: «تو چه میگویی سید؟ حالت خوب است؟ رو به راهی برادر؟!» سید با یقین خندید و سر تکان داد.
بوی زُخم خون به خورد دیوارهای جلبکزده زندان موصل رفته بود. او را کشان کشان تا پای چوبه دار بردند. زندانبان با تمام زورش به جان بدن نحیف سید افتاده بود و فحشهای آبدار میداد. جای میخ توی سر سید تیر میکشید و خون فواره میزد اما به سختی چشمهایش را باز کرد. نگاهی به طناب دارش انداخت و آرام و با خیال راحت و مطمئن کمی خندید و دوباره چشمهایش را بست. انگار نه انگار که آش و لاش شده بود و جلاد بعثی دست از سرش برنمیداشت.
بدنی که مثل گوشت کوبیده بود
سر سید را توی گونی پیچیدند و نیمه هوشیار به اردوگاه منتقل کردند. بازوهای ورم کردهاش بین فشار انگشتهای چغر بعثیها زق زق میکرد. یکیشان کلید را توی در آهنی بزرگ زندان انداخت و گفت: «امشب خواب بی خواب! دوباره به سراغت میآییم سید!» همه با تعجب به سید علی اکبر زل زده بودند. یک عاقله مرد با محاسن خاکستری و خونی بود که تا تمام کردن فقط یک نفس فاصله داشت اما در همان حال با تکان سر به همه سلام میداد! زندانبان پرتش کرد روی زمین و صدای خورد شدن استخوانهای پای سید سالن را پر کرد.

حاج آقای ابوترابی به سید الأسرا معروف بود
