شبی که با جنازه سوخته بعثی‌ها به صبح رساندیم!

فردا شب دوباره دستور حمله صادر شد و ما توانستیم پاسگاه شرهانی را پس بگیریم و عملیات با موفقیت به انجام رسید. آنجا تانک‌های زیادی از دشمن منفجر شده بود و بعثی‌ها برای نجات خودشان از تانک بیرون آمده بودند، ولی همگی سوخته بودند. ما چندین شب کنار این تانک‌ها و جنازه‌های سوخته شب را به صبح رساندیم

فردا شب دوباره دستور حمله صادر شد و ما توانستیم پاسگاه شرهانی را پس بگیریم و عملیات با موفقیت به انجام رسید. آنجا تانک‌های زیادی از دشمن منفجر شده بود و بعثی‌ها برای نجات خودشان از تانک بیرون آمده بودند، ولی همگی سوخته بودند. ما چندین شب کنار این تانک‌ها و جنازه‌های سوخته شب را به صبح رساندیم

جوان آنلاین: علی خدامی دستجردی هم به عنوان سرباز و هم بسیجی در جبهه حضور داشت. وقتی هواپیما‌های عراق شروع به بمباران شهر‌های جنوب کشورمان کردند، حماسه مقاومت در آبادان را به چشم دید. خدامی مدتی در جبهه کردستان حضور داشت و همراه رزمندگان شب‌هایی را که با حمله کومله‌ها در سنگر‌های خودی هم امنیت نداشتند سپری کرد. آنچه در ادامه می‌آید گفت‌وگوی ما با این رزمنده دوران دفاع مقدس است. 

شروع اعزام شما به جبهه از کدام منطقه بود؟
سال ۵۹ که سرباز ژاندارمری شدم، یک ماه و نیم بعد جنگ تحمیلی عراق علیه ایران شروع شد. دوران آموزشی را در شهر آبادان سپری کردم و زمانی که حمله عراق شروع شد در پادگان جمشیدآباد خدمت می‌کردم. در مجموع ۱۸ ماه در آبادان بودم. حمله عراق در آن وضعیت که انقلاب تازه به ثمر نشسته بود و برای قوام خود نیاز به گذر زمان برای تثبیت شدن داشت برای کشور خیلی دشوار بود. ما در آبادان شاهد بودیم که هواپیما‌های عراقی چگونه غرش کنان آسمان شهر را می‌شکافتند و به شهر حمله می‌کردند. در آن وضعیت شرایط برای دفاع خیلی مشکل بود، چراکه نیرو‌های نظامی سازماندهی درست نشده بودند و این موضوع خیلی مشهود بود. 

شرایط آبادان در مقطع ابتدایی جنگ چگونه بود؟
رزمندگان از طریق رودخانه بهمنشیر به ماهشهر می‌رفتند. ما برای مراقبت از پالایشگاه مستقر می‌شدیم، جایی که هر روز زیر بمباران دشمن قرار داشت و عراق مدام پالایشگاه، فرودگاه و جا‌های مختلف شهر را بمباران می‌کرد. در آن شرایط هر لحظه امکان هر خطری وجود داشت، اینکه بمب‌های دشمن بر سر هر کس ریخته شود. دشمن حمله وحشیانه‌ای را علیه ملت ما شروع کرده بود و هیچ‌گونه رحمی به مردم نداشت. مدتی بعد به جزیره مینو اعزام شدیم. جزیره اصلاً امنیت نداشت و از سکنه خالی شده بود. از داخل سنگرهایمان به راحتی خاک عراق را می‌دیدیم. فاصله ما با عراق حدود ۴۰۰ متر بود. به حدی نزدیک بودیم که رفت و آمد مردم عادی و حیوانات‌شان را که برای خوردن آب لب رودخانه می‌آمدند می‌دیدیم. با این حال باید از پشت سر مواظب اقدام‌های خرابکارانه ستون پنجم هم بودیم. در آن شرایط باید هر غذایی را که می‌رسید می‌خوردیم، حتی نان خشک. در اوضاع جنگ و محاصره همین نان خشک هم خیلی غنیمت بود، چراکه وضعیت پشتیبانی از جنگ هم ثبات نداشت. این موضوع تا شش ماه ادامه داشت و من هیچ خبری از خانواده‌ام نداشتم. می‌دانستم آن‌ها به شدت نگرانم هستند به خصوص اینکه در دل جبهه قرار داشتم. تصور می‌کردم دیگر برگشتی در کار نیست و خانواده‌ام را نخواهم دید، اما بعد از شش ماه توانستم برای دیدن خانواده‌ام مرخصی بگیرم. برای رفتن فقط یک کشتی باقی مانده بود که گاو‌ها را با آن حمل می‌کردند. روی کشتی پر از گاو بود. ناخدا رو به من کرد و گفت که طبقه اول هم پر از گاو است و از من خواست به طبقه پایین بروم. 

تمام مدت در جبهه جنوب بودید؟
یک سال و نیم آنجا بودم که بعد به شیراز اعزام شدم. سه ماه را در شیراز بودم و بعد از آن به کردستان منتقل شدم. ما را از سنندج به دیواندره بردند. 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *