هر روز صبح دو عدد نان باگت با آرد جو که قابل خوردن نبود میآوردند. وسط نان خمیر بود آن را در میآوردیم و خشک میکردیم تا با ناهار فردا بخوریم. به خاطر کیفیت بد این نانها، همه بچهها لثههایشان زخم شده بود. شبها در آسایشگاهها بسته میشد و از سرویس بهداشتی خبری نبود
جوان آنلاین: آزاده محمدتقی عابدینی، میگوید: «وسط اردوگاه، یک زندان انفرادی با میلگرد برای افرادی که قرار بود تنبیه شوند، ساخته بودند. عرض زندان انفرادی ۳۰ سانت بود، طول آن ۵۰سانت و ارتفاعش ۶۰سانتیمتر بیشتر نبود. بعضی از بچهها را بدون لباس داخل این قفس میکردند و میلگردها داغ میشد و بدن بچهها میسوخت. اما همه هوای همدیگر را داشتیم و با هم مهربان بودیم. به هم کمک میکردیم و کسی نبود به فریاد ما برسد جز خودمان.» محمدتقی عابدینی، از اسرای دفاع مقدس است که ۲۶مرداد سال ۱۳۶۹ همزمان با دیگر اسرای کشورمان آزاد شد و به وطن بازگشت. در ایام سالگرد بازگشت سرافرازانه آزادگان به کشورمان، گفتوگویی با وی داشتیم تا مروری به خاطرات آن روزها باشد.
در چه سالی وارد جبهههای دفاع مقدس شدید؟
من وقتی به خدمت رفتم، وارد لشکر ۷۷ خراسان شدم. به اتفاق دوستان هم ولایتی وارد گردان شهادت شدیم. کار اصلی بچههای گردان شهادت این بود که در زمان عملیات، مسئولیت شکستن خط برعهدهشان بود. در عملیات جزو اولین نفرات به خط دشمن میزدیم. بچههای گردان شهادت همه مخلص و عاشق وطن و انقلاب بودند. فضای گردان شهادت بسیار معنوی بود. همیشه نمازها به جماعت خوانده میشد. همه دعاها و ذکرها انجام میشد و همه بچهها حضور فعال داشتند. زمان صرف صبحانه و ناهار و شام همه کادر گردان چه سرباز، چه درجهدار همه سر یک سفر بودند. همه در کنار هم برای وطن قدم برمیداشتیم. فرقی بین ماها نبود. روستایی و شهری همه در کنار هم بودند. همه برای یک هدف به جبهه آمده بودیم. به گفته امام راحل جنگ برای ما یک دانشگاه بود. خیلی چیزها را در جبههها یاد گرفتیم، گذشت، ایثار، خدمت، تواضع، نماز، وحدت و پشت هم بودن را در جبههها یاد گرفته بودیم.
در منطقه جنگی همه کاری انجام میدادیم فرقی احساس نمیکردیم. چرا من بروم و چرا او نمیرود نبود. اگر رفیقی در پست دادن و نگهبانی سر درد میگرفت، برای گرفتن جای او دعوا داشتیم.
در چه مناطقی حضور داشتید؟
در بسیاری از مناطق حضور داشتم. از پل عبدالخان بگیر تا ایلام، گیلانغرب، مهران، دهلران، بستان، فکه. گرمای طاقت فرسای خوزستان را به جان میخریدیم. بارانهای سیلآسای ایلام و گیلانغرب را برای سربلندی وطن یعنی ایران عزیز تحمل میکردیم شبها تا صبح نگهبانی میدادیم.
شبها تا صبح رزم شبانه داشتیم شب تا صبح با تمامی تجهیزات نظامی کوله پشتی کلاه ایمنی اسلحه ماسک برای جلوگیری از شیمیایی شدن در آماده باش بودیم.
در چه سالی و چگونه به اسارت دشمن در آمدید؟
در ۲۰ تیرماه سال ۱۳۶۷ بود که تکهای دشمن انجام میشد، غافلگیر شدیم و به اسارت در آمدیم. آنجا بود که من و همرزمانم را به شهر العماره عراق انتقال دادند. حدود ۲۴ساعت در العماره بودیم و بدون هیچ آب و غذایی ما را نگهداشتند. بعد از گذشت ۲۴ساعت، سوار اتوبوس شدیم و راهی بغداد شدیم. در بغداد زندانی به نام الرشید بود که بسیار مخوف بود. ساعت ۱۱شب به پادگان رسیدیم. زمانی که اتوبوسها وارد پادگان شدند نگهبان داخل ماشین گفت پردهها را کنار بزنید. اسراء پردهها را کنار زدند اتوبوسها در یک محوطه خالی ایستادند. دیدم که سربازها هر کدام چوب یا شلنگ به دست به سمت ما میآیند.
همه سربازها به دو سمت ایستادند و یک کوچه درست شد. افسر عراقی وارد اتوبوس شد و گفت که همه شماها باید از این مسیر رد شوید و آنطرف محوطه توی صف آمار منتظر باشید. اسراء از این تونل مرگبار عبور کردند و همه بچهها بعد از کتک خوردن با شلنگ و چوب و باتوم در صف آمار ایستادند. حالا ساعت ۱۲نیمه شب شده بود و سه روزی بود که از غذا خبری نبود. به جایش کتک خورده بودیم. تا اینکه ساعت یک شب برای اسیران غذا آوردند و به هر ۱۰ نفر یک ظرف غذا داده شد که هر کس یک مشت غذا برداشت و خورد. این آغاز حکایت ما اسیران جنگی بود.
چه مدتی در زندان الرشید بغداد ماندید؟
به مدت سه ماه در الرشید بغداد ماندیم. در این سه ماه مجبور بودیم شبها بدون داشتن پتو و بالشت روی آسفالت داغ بخوابیم. هر ۱۰ نفری یک ظرف غذا داشتیم و از قاشق و بشقاب خبری نبود.
آب کافی برای خوردن و حمام و دستشویی و مسائل بهداشتی نداشتیم. شب و روز داخل محوطه بدون سایبان میگذراندیم. در طول این سه ماه حمام نداشتیم. این سه ماه به اندازه ۳۰ سال بر ما گذشت. هر روز صبح نگهبان در سرویس بهداشتی را میبست و میگفت هر کسی دستشویی لازم دارد پنج تا کابل میزنیم بعد دستشویی برود. در این سه ماه ریش همه اسرا بلند شده بود.
یک روز نگهبانی آمد و گفت همه برای آمار به صف شوند. نگهبان عراقی که جاسم نام داشت گفت: «شما ایرانیها دو تا از برادرهای من را کشتید امروز باید دونفر از شماها کشته شوید.» بعد شروع کرد به کتک زدن بچهها. یک نگهبان بالای دکل بود که آمد و مانع او شد. اما جاسم برای بار دوم و روزهای آخر که در پادگان الرشید بودیم باز پیدایش شد و دوباره شروع به آزار و اذیت بچهها کرد. به بچهها سیلی میزد. ولی من جلویش محکم ایستادم که زمین نخورم. فهمید که من محکم ایستادم دو دستش را با هم به صورت من زد. هوا داخل گوشهایم پیچید و پردههای گوشم پاره شد و خون بیرون زد. آنجا بود که شنوایی خود را از دست دادم و به نگهبان گفتم سیدی گوشم خون میآید دوتا فحش عربی نثارم کرد و گفت برو! از دکتر و دارو خبری نبود تا اینکه با سختیهای فراوان آن سه ماه در زندان الرشید به پایان رسید و ما را به اردوگاه تکریت بردند.
