حسین به مدت ۱۲ سال مفقود بود و در این ۱۲ سال مرحوم مادرم و خانواده خیلی زجر کشیدند. در این مدت پیامها و شایعات گوناگونی به ما میدادند؛ مثلاً بعضی از آشناها میگفتند: «صدای حسین را از رادیو عراق شنیدیم» هر شب مادرم مینشست تا ساعت دو نصف شب به رادیوعراق گوش میکرد شاید خودش موفق شود نام حسین را بشنود
جوان آنلاین: بسیجی شهیدحسین مرادی در اول مهر سال ۱۳۴۴ در همدان به دنیا آمد و چهارم دی ۱۳۶۵ به شهادت رسید. حسین از ۱۸، ۱۹ سالگی به جبهه رفت و حدود سه سال مرتباً به مناطق عملیاتی اعزام میشد. زمانی که تصمیم گرفت به جبهه برود، در سال سوم دبیرستان مدرسه دکتر علی شریعتی همدان مشغول تحصیل بود. آن سال خیلی از همکلاسیهای حسین هم به جبهه رفتند و در طول دفاعمقدس، تعداد زیادی از آنها به شهادت رسیدند. حسین از غواصان لشکر ۳۲ انصارالحسین (ع) بود که در عملیات کربلای ۴ شهید شد و ۱۲ سال پیکرش مفقود ماند. نهایتاً در سال ۷۷ چند تکه استخوان از پیکر حسین تفحص شد و همین چند استخوان هم دلخوشی پدر و مادر حسین بود. آنچه پیشرو دارید، حاصل گفتوشنود ما با مرضیه مرادی خواهر و اسماعیل مرادی برادر بزرگ شهید است.
خواهر شهید
مادر لباسهای حسین را جدا میشست
حسین متولد اول مهر ۱۳۴۴ در خانوادهای شلوغ با سه برادر و سه خواهر بود. مرحوم پدرمان، محمدمراد مرادی مغازهدار بود و میوهفروشی داشت. من فرزند سوم خانواده بودم و از حسین که فرزند چهارم بود سه سال بزرگتر بودم. ما در خانهای زندگی میکردیم که بسیار شلوغ بود. پنج خانواده با هم زندگی میکردند و خانوادهها شش یا هفت نفره بودند. حسین بچه خیلی خوبی بود و همسایهها از اخلاق و رفتار او راضی بودند. حسین تا جایی که میتوانست به دیگران کمک میکرد، به خصوص هوای پیرمردها، پیرزنها و بچههای کوچک را بیشتر از همه داشت، بچه منظم و مرتبی بود.
خانواده پرجمعیت ما همیشه میهماندار بود. مرحوم مادرم میگفت یک روز سر سفره انداختن نمیدانم چرا عصبانی شدم و با ملاقه روی دست حسین زدم. حسین از دستم ناراحت شد. همان شب در خواب دیدم که یک خانه بسیار بزرگ به من دادهاند، ولی یک طرف آن خانه خرابه است. صبح خواب را برای بچهها تعریف کردم. حسین گفت: «آن طرف خانه که خرابه بود به خاطر این بود که دیروز با ملاقه روی دست من زدی، چرا دیروز این کار را کردی؟» مادرم خیلی حسین را دوست داشت. لباسهای حسین را جدا میشست، جدا آب میکشید و نگهداری میکرد. حسین با توجه با سن کمی که داشت، ولی صلهرحم را بجا میآورد. همیشه به فامیل سر میزد. از نوجوانی مقید به نماز بود و روزههایش ترک نمیشد. همیشه برای نماز اول وقت در مساجد حاضر میشد. روزهای جمعه نمیگذاشت نماز جمعهاش از بین برود و هر جوری بود خودش را برای ادای نماز جمعه میرساند؛ پدر و مادرم خیلی از حسین راضی بودند.
حفظ قرآنکریم در نوجوانی
حسین از سن کم شروع به حفظ قرانکریم کرد. مرتب قرآن قرائت و آیات را برای خودش مرور میکرد. من از حسین بزرگتر و ازدواج کرده بودم. هر وقت به خانه مامان میرفتم حسین به من میگفت: «بیا بشین و از روی قرآن نگاه کن ببین من از حفظ درست میخوانم یا نه؟»
زمانی که داییام به جبهه رفت، حسین همیشه به خانوادهاش سر میزد و میگفت: هر کاری هست بگویید من برایتان انجام میدهم. هر کم و کسری که بود خودش میرفت انجام میداد. حسین خیلی به حلال و حرام اعتقاد داشت و اگر جایی دعوت میشد و میدید خانواده مشکل دارد از میهمانی که برمیگشت، پول غذایش را در صندوق صدقات میانداخت. حسین به ما خواهرهایش سفارش میکرد که به بچهها محبت و آنان را خوب تربیت کنیم.
غروب خورشید را دوست داشت
مرحوم مادرم تعریف میکرد: «غروب که میشد حسین بالای پشتبام خانه میرفت و غروب خورشید را تماشا میکرد و به عظمت خدا میاندیشید. میگفت جوانها به سینما میروند و وقت خود را هدر میدهند، ولی اگر فکر کنیم، میبینیم اطراف ما پر از نشانههای خداست و باید به زیباهایی که خداوند آفریده است، بیندیشیم.» پدر حسین با آنکه بیمار بود، ولی حواسش به حسین بود و به من میگفت: «مواظب باشید به حسین بیاحترامی نکنید.»
زمانی که دخترم متولد شد، حسین در کنارش مینشست و ساعتها او را نگاه میکرد و به خلقت خدا احسن میگفت. در کل حسین بچه سر به زیر و چشم پاکی بود. پدرم، چون مغازه میوهفروشی داشت. گاهی حسین میرفت و به او کمک میکرد. اگر خانمی با سرووضع نامناسب به مغازه میآمد، حسین حتی سرش را بلند نمیکرد مبادا چشمم به او بیفتد.
