حسرت می‌خورد که چرا دوران جنگ خردسال بود

بچه‌ها خیلی مراعات من را می‌کنند و در حضور من اشک نمی‌ریزند و بی‌تابی نمی‌کنند. گاهی صدای گریه‌های نیمه شب‌شان را می‌شنوم. گاهی از صدای گریه پسرم علی، از خواب بیدار می‌شوم و از خدا و شهدا برایشان آرامش و صبر می‌خواهم. من می‌دانم خداوند شهادت را در تقدیر او رقم زده بود. چه در میانه میدان‌جهاد و چه در حال خدمت در گلزار شهدای کرمان. او آنقدر خوب بود که خداوند شهادت را که آرزویش بود، در همین کوچه پس کوچه‌های شهر به او هدیه کرد

بچه‌ها خیلی مراعات من را می‌کنند و در حضور من اشک نمی‌ریزند و بی‌تابی نمی‌کنند. گاهی صدای گریه‌های نیمه شب‌شان را می‌شنوم. گاهی از صدای گریه پسرم علی، از خواب بیدار می‌شوم و از خدا و شهدا برایشان آرامش و صبر می‌خواهم. من می‌دانم خداوند شهادت را در تقدیر او رقم زده بود. چه در میانه میدان‌جهاد و چه در حال خدمت در گلزار شهدای کرمان. او آنقدر خوب بود که خداوند شهادت را که آرزویش بود، در همین کوچه پس کوچه‌های شهر به او هدیه کرد

جوان آنلاین:  پاکبان شهرداری بود. شیفتش که تمام می‌شد، بعد از چند ساعت استراحت لباس بنایی‌اش را به تن می‌کرد و تیشه و دستکش‌ها را بر می‌داشت و می‌رفت. همه تلاش او تأمین رزق حلال بود. براین باور بود که رزق حلال تأثیر زیادی بر عاقبت‌بخیری دارد. چه نیک فرمود، حاج قاسم که: «تا کسی شهید نباشد، شهید نمی‌شود. در واقع شرط شهید شدن، شهید بودن است. اگر امروز بوی شهید از رفتار و اخلاق کسی استشمام شد، شهادت نصیبش می‌شود.» شهیدماشاءالله مهدی‌زاده، نمونه عینی این فرموده سردار سلیمانی بود. مردی که شهیدانه زیست و نهایتاً در روز ولادت حضرت زهرا (س) در گلزار شهدای کرمان بر اثر حادثه تروریستی در سن ۴۳ سالگی به شهادت رسید. باید زندگی این پاکبان را مرور کنید تا متوجه شوید، در هر لباسی می‌توان عاشقانه زیست و شهید شد. واگویه‌های مهری جعفری، همسرشهید ماشاءالله مهدی‌زاده را پیش رو دارید.

پاکبانِ بنا

مهری جعفری، اهل روایت است. از آن دست زنانی است که با تأسی از حضرت زینب (س) صبوری در پیش گرفته و از زیستن شهیدانه همسرانشان، روایت می‌کنند. او می‌گوید: «همسرم ماشاءالله مهدی‌زاده، متولد اول‌فروردین سال ۱۳۵۹، اصالتاً اهل سرآسیاب فرسنگی کرمان است. ماشاءالله وقتی به خواستگاری من آمد، استاد بنا بود. حدود چهار سال و نیم پیش، پاکبان شد. بنایی هم می‌کرد. شب‌ها پاکبان بود و روز‌ها بنا. 

به واسطه معرفی پدرش من و ماشاءالله با هم آشنا شدیم. پدر او در خانه ما بنایی می‌کرد که من را دید و بعد از شناخت کافی نسبت به خانواده ما، من را به پسرش معرفی کرد و بعد هم بحث ازدواج و… پیش آمد. ماشاءالله خیلی خوب بود، آنقدر که من به او جواب مثبت دادم و زندگی مشترک‌مان را در سال ۱۳۸۴ شروع کردیم. حدود ۱۹ سال با او زندگی کردم و ثمره ازدواج ما سه فرزند پسر به نام‌های علی، مهدی و یاسین شد.»

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *