احمد حسینی
طبوعاتی، موری از این گفت که دیگر توان تحمل درد و رنجهایش را ندارد؛ البته نهفقط رنجهای بازی در بالاترین سطح تنیس دنیا، اینکه حتی نمیتوانست بهخاطر درد، جوراب و کفشهایش را بهراحتی بپوشد. در بیشتر این نشستها، با حضور خبرنگاران، پاسخهای منطقی و همهفهم او سبب میشد که پرسشهای عمیقتری از او بپرسند. آیا او با روانشناسی در حوزۀ ورزش مشاوره کرده بود؟ بله! ولی فایدۀ چندانی نداشت، چون هنوز درد و رنجش سر جایش بود. اگر آن روانشناس موفق میشد که درد و رنج او را از بین ببرد، آن وقت میشد گفت که کارش را درست انجام داده است… اما تمام آن نشست برای عذابدادن موری و البته جذب مخاطب طراحی شده بود. موری میگفت که لحظۀ پایان فرا رسیده است، شاید چون تصویری از پایان نداشت – پایانی برای تمرینات، ریکاوری و درد – و هیچ نشانهای از آن پایان را نمیدید، و ممکن بود دوباره بتواند به روزهای اوجش برگردد. وقتی داشتم مصاحبۀ این ورزشکار را میدیدم که – کم از گلادیاتورها نداشت – بیتی از ترانۀ «پایان» همواره در ذهنم مرور میشد: «گمشدهای در بیابان درد، از جنس روم باستان!»
کتاب آخرین روزهای راجر فدرر و چند پایان دیگر
مترجم:
