ساعت پنج ونیم صبح است. مه نازکی روی بلوار رسالت خوراسگان خوابیده و چراغ نئون مغازهها هنوز لرزان است. نانوا، تازه خمیر را ورز میدهد و از کنارش ونهای خاکستریِ کارگرها عبور میکنند. بوی نان داغ با گاز اگزوز در هوا قاطی میشود. مردها که اغلب هنوز نیمهخواباند، یکی یکی سوار میشوند. فلاسک های فلزی دستشان است. سرویس به سمت شهرک صنعتی محمودآباد حرکت میکند و شهر پشت پنجره عقب میرود.
