خط پایان فراق!

در سالروز وفات حضرت ام‌البنین که به نام روز تکریم مادران و همسران شهدا نام‌گذاری شده است، به سراغ «عطا آبدار اصفهانی» رفته‌ایم؛ مادری که بعد از 39 سال چشم‌انتظاری چند روزی است دلش تسکین یافته. سی‌ونه سال، روزها و شب‌ها چشم‌به‌راه جگرگوشه خود باشی، ساده نیست. این‌همه سال بی‌خبری، دل دریایی می‌خواهد و صبری زینبی. «عطا آبدار اصفهانی» را بچه‌هایش کوه صبر می‌خوانند، مادری که اجازه نمی‌دهد حتی اشکش را دیگران ببینند، وصیت پسر 17ساله‌اش بوده که عزاداری نکنند. نوجوانی که تنها 25 روز در جبهه بود و 17 اردیبهشت سال 61 در عملیات بیت‌المقدس مفقود شد. خانواده هیچ خبری از او نداشتند؛ فقط خبرهای ضدونقیضی می‌شنیدند که آزارشان می‌داد؛ تا اینکه دو هفته پیش خبر آوردند استخوان‌های سید سعید امی‌زاده در شلمچه پیداشده است.

در سالروز وفات حضرت ام‌البنین که به نام روز تکریم مادران و همسران شهدا نام‌گذاری شده است، به سراغ «عطا آبدار اصفهانی» رفته‌ایم؛ مادری که بعد از 39 سال چشم‌انتظاری چند روزی است دلش تسکین یافته. سی‌ونه سال، روزها و شب‌ها چشم‌به‌راه جگرگوشه خود باشی، ساده نیست. این‌همه سال بی‌خبری، دل دریایی می‌خواهد و صبری زینبی. «عطا آبدار اصفهانی» را بچه‌هایش کوه صبر می‌خوانند، مادری که اجازه نمی‌دهد حتی اشکش را دیگران ببینند، وصیت پسر 17ساله‌اش بوده که عزاداری نکنند. نوجوانی که تنها 25 روز در جبهه بود و 17 اردیبهشت سال 61 در عملیات بیت‌المقدس مفقود شد. خانواده هیچ خبری از او نداشتند؛ فقط خبرهای ضدونقیضی می‌شنیدند که آزارشان می‌داد؛ تا اینکه دو هفته پیش خبر آوردند استخوان‌های سید سعید امی‌زاده در شلمچه پیداشده است.

 مادر آرامِ آرام است، کشتی دلش به ساحلی امن نشسته، سعیدش پیداشده…!
عطا آبدار اصفهانی، همسر سید اصغر امی‌زاده، شش فرزند داشته است. سید سعید، فرزند دوم آن‌ها بوده: «همسرم، سید اصغر، مرد درستکاری بود؛ در پی لقمه حلال. باهم تلاش می‌کردیم زندگی‌مان در مسیر درست باشد. حاج‌آقا خیلی مؤمن بود، ما هرچه داریم از برکت وجود اوست.» سید سعید تا کلاس ششم ابتدایی درس‌خوانده، بعد رفته دم مغازه کمک‌حال پدرش: «حاج‌آقا مغازه چینی و بلور داشت، دروازه اشرف اصفهان (کوچه یخچال). سعید هم رفت کمک‌دست او.»
مادر از شورونشاط سعید می‌گوید، از اجتماعی بودنش: «با همه گرم می‌گرفت، همه دوستش داشتند، توی محله با همه رفیق می‌شد، خانه‌مان خیابان کمال بود. بعد که سید سعید رفت جبهه، آمدیم خیابان عسگریه. به خواهر و برادرهایش خیلی محبت می‌کرد، توی منزل کمک‌حالم بود. بچه‌دار بودم، خودش جارودستی را برمی‌داشت، کلِ اتاق‌ها را جارو می‌کشید.» تنها یک‌جا مادر از او گلایه داشت. می‌ترسید؛ زمانی که بحث‌های سیاسی می‌کرد:  «همیشه نگران بودم؛ از اینکه توی جمع، بحث سیاسی می‌کرد، وقتی در تظاهرات شرکت می‌کرد، جوش می‌زدم. می‌گفتم: آخر، کار دست خودت می‌دهی، صبح سر  بریده‌ات را می‌گذارند پشت در حیاط، بس که سر نترس داشت.» چندباری برای رفتن به جبهه اقدام می‌کند، قبولش نمی‌کنند، سنش کم بود: «قبل از اینکه به جبهه برود، چندتا شهید توی محله آوردند، می‌رفت مداحی می‌کرد، دعای توسل می‌خواند. بااینکه هیچ‌وقت مداحی نمی‌کرد، برای شهدا می‌رفت. می‌گفت خدایا! گل‌ها رفته‌اند و خارها مانده‌اند. ما خار بودیم که توفیق جبهه و شهادت نداشتیم. توی حسینیه که شهدا را می‌بردند، حال و هوای خاصی داشت.»

منبع  : اصفهان زیبا

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *