به نظر فوکو، دولت تنها نهادی است که در آن قدرت در شکل نهایی خود مشاهده میشود؛ درحالیکه قدرت عمیقا ریشه در روابط جامعه دارد و میتوان آن را در تمامی عرصههای اجتماع و روابط (حتی عاشقانه) پیدا کرد. به همین دلیل نباید منشأ روابط قدرت را در نهادها جست، زیرا باعث توضیح قدرت به دست قدرت میشود و روابط قدرت را صرفا به اشکال قانونی یا مبتنی بر اجبار، محدود میکند. قدرت ریشه در تاروپود جامعه دارد. قدرت در تمام جامعه جاری است و نقشی مستقیما مولد ایفا میکند.
در اواخر دهه 1970 میلادی فوکو شناخت خود را از سازوکار قدرت بازتعریف میکند. او تفاوتی میان دو گونه قدرت قائل میشود:نخست، مدعی قدرتی است که بهمثابه بازیهای استراتژیک میان آزادیها درک میشود و دوم، موقعیتها و شرایط تسلط (که مردمان به گونه معمول آن را قدرت مینامند) در بازیهای استراتژیک میان آزادیها. در این موقعیت برخی تلاش میکنند رفتارهای دیگران را کنترل کنند و دیگران نیز میکوشند اجازه ندهند زیر کنترل درآیند.رابطه میان قدرت و آزادی بسیار نزدیک است و روابط قدرت مانند بازیهای استراتژیک میان افراد آزادی است که بهرغم زیر سلطه بودن، بر اعمال دیگران نیز تأثیر میگذارد. از نظرگاه فوکو میان قدرت و آزادی، رابطه تنگاتنگی وجود دارد؛ کسی میتواند قدرت داشته باشد که آزاد باشد. رابطه میان برده و ارباب، شامل اجبار جسمانی و سلطه است و نمیتوان از آن بهعنوان رابطه قدرت یاد کرد. قدرت مفهومی متفاوت با سلطه دارد؛ روابط قدرت منعطف، چندجانبه، متحرک و قابل مقاومت است، حالآنکه در سلطه، آزادی معنا ندارد و روابط نامتقارنی از قدرت را شامل میشود. به نظر فوکو سلطه، جوهر قدرت نیست. به نظر فوکو، دولت تنها نهادی است که در آن قدرت در شکل نهایی خود مشاهده میشود؛ درحالیکه قدرت عمیقا ریشه در روابط جامعه دارد و میتوان آن را در تمامی عرصههای اجتماع و روابط (حتی عاشقانه) پیدا کرد. به همین دلیل نباید منشأ روابط قدرت را در نهادها جست، زیرا باعث توضیح قدرت به دست قدرت میشود و روابط قدرت را صرفا به اشکال قانونی یا مبتنی بر اجبار، محدود میکند. قدرت ریشه در تاروپود جامعه دارد. قدرت در تمام جامعه جاری است و نقشی مستقیما مولد ایفا میکند.
