سرهنگ امیر قلى خان ماکویى، در حالیکه سوار بر اسب بود، همین که چشمش به مرحوم پدرم خورد، یکباره خودش را از اسب به زمین افکند و شروع به ریختن خاکهاى کوچه بر سر و روى خویش کرد! پدرم سراسیمه و با نگرانى بسیار پرسید: چرا این کارها را مىکنى؟ او مویه کنان پاسخ داد: مىآمدم، به میدان توپخانه که رسیدم، دیدم شیخ را بالاى دار کشیدهاند و کار تمام شده است!… او همین طور خاکها را بر سرش مىریخت و بر سرش مىزد!
جوان آنلاین: آغازین بخش از گفت و شنود منتشرنشده حاضر را، در روز گذشته از نظر گذراندید. اینک واپسین قسمت از این مصاحبه پرنکته، پیش روی شماست. امید آنکه مشروطه پژوهان و عموم علاقهمندان را، مفید و مقبولآید.
در جلسه گذشته مصاحبهای داشتیم با حضرت آیتالله جناب حاج شیخ حسین لنکرانی، پیرامون واقعیت حوادث تاریخ مشروطه و مسائل پشت پرده و نقش و عملکرد شهید آیت الله شیخ فضلالله نوری «اعلی الله مقامه».
اگر به خاطر داشته باشید، ایشان در ابتدای جلسه قبل، اشارهای اجمالی داشتند به سابقه ایرانِ بعد از اسلام، مبنی بر اینکه ایران و ایرانی بعد از اسلام چه وضعیتی داشته و عمده مبارزات او، در جهت رسیدن به چه هدفی از آرمانهایش بوده است. ایشان بیان کردند که هدف عمده این مبارزات، خلاصی یافتن ایرانی از چنگ عُرُوبیتِ ضد اسلامی بود، که شاهنشاهان اموی و عباسی به اسم اسلام و به اسم خلافت اسلامی، بر ایران و ایرانی تحمیل کرده بودند. ایرانی با قبول اسلام و اصالتهای اسلامی – که آن را در نابترین و خالصترین شکل و شیوهاش در خاندان پیامبر (ص) یافته بود- دست به قیامهای مستمر و مکرّری زد، تا از حاکمیت یک اقلیت غاصب و زورگوی متظاهر به اسلام در وطنش نجات پیدا کند و با تأسیس نظام ایدهآل خود، به استقلال دست یابد. قیامهای مستمر تاریخ شیعه، از جمله قیام «سید اسماعیل صفوی»، در جهت رسیدن به چنین هدف و آرمان مقدسی بود و طبیعی بود که از زمان تأسیس سلسله صفویه به بعد، تلاش ایرانی بهجای تلاش در جهت سرنگونی قدرتهای حاکم، بر دفاع از استقلال کشور و تصحیح و تهذیب نظام حاکم متمرکز شود. حالا دیگر دلیلی نداشت که حکومتی را که بر اساس آن به استقلال ارضی خودش رسیده بود منقرض کند، بلکه در جهت تصحیح و تهذیب انحرافات احتمالی گام برمیداشت.
ایشان در ادامه، بهعنوان سابقه و زمینه تاریخی قیام عدالتخانه شهید شیخ فضلالله نوری، به نهضت مرحوم «حاج ملا علی کنی» در قیام علیه قرارداد «امتیازات رویتر» اشاره کردند و پس از آن به نهضت تنباکو به رهبری مرحوم «میرزای شیرازی». سپس افزودند: پس از پیروزی نهضت تنباکو همچنان که استعمار خونخوار و مکار انگلستان به فکر جبران شکست مفتضحانه خود افتاده بود و در این راه میکوشید، روحانیت شیعه و در رأس آن مرحوم شیخ فضلالله نوری هم، در جهت ادامه و تکمیل این فتح و پیروزی بودند. آنها به دنبال این بودند که به استبداد سرکش و لجامگسیخته و مطلقهای که آن همه مشکلات را ایجاد کرده بود و میکرد، لگام و دهانه بزنند. یعنی جنگ با استبداد مطلقهای بود، که میرفت تا عاملی بشود برای اجرای مقاصد استعمار. اینچنین بود که از یک سو، شیخ شهید نوری پرچم عدالتخانهخواهی را برافراشت و از سوی دیگر، انگلستان توسط ایادی رنگارنگ خودش از منوّرالفکران منحرف گرفته تا روحانینمایان غربزده و متجددمآب، به مقابله با نهضت اصیل عدالتخانه پرداخت. اما مدتی بعد وقتی دیدند نمیتوان این نهضت را از بین برد، آن وقت به مسخ و تحریف آن پرداختند.
اکنون رشته سخن را به ایشان میسپاریم تا همچنان که در پایان جلسه گذشته وعده فرمودند، راجع به قاتلین شهید شیخ فضلالله نوری و نقش «حسینقلیخان نوابِ» و «وثوقالدوله» و دخالتی که اینها در این شهادت فجیع و مسائل دیگر داشتند، برای ما بیان کنند؟
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ. راجع به تأثیر وثوقالدوله و نوّاب که گفته بودم، بعداً توضیح خواهم داد. فعلاً مطلبِ مربوط به آقازادهای که اشاره کردم، را نقل میکنم.
بگذار در آینده بگویند: یک شیخ مازندرانی با وجود همه خطرات، ایستاد و مقاومت کرد!
مرحوم حاج سید فخرالدین جزایرى، از علماى تهران، مرد بسیار بزرگوارى بود و روحى پاک داشت. ما تقریباً با یکدیگر، هم سن و سال بودیم. خدایش بیامرزد که در هر حالى که بود، حامى اسلام بود. پدر ایشان مرحوم آیة اللّه آقا میرزا سید على شوشترى جزایرى نیز، از اصحاب محترم حوزه مرحوم حاج شیخ فضلاللّه بود. مرحوم حاج سید فخرالدین نقل کردند: «پس از فتح تهران، پدرم مخفى شده و این اختفاء مانع از آن بود، که ایشان از وضع مرحوم شیخ مطلع شوند؛ لذا مرا فرستادند که به حدود منزل شیخ بروم و در آن اطراف، به اصطلاح سر و گوشى آب بدهم و خبرى بیاورم. چون ایشان نیز مثل همه، احتمال نمىدادند که در آن روزهاى وانفسا که تهران در اشغال تفنگچیان مشروطه خواه ارمنى، گرجى و بختیارى و… بود، درب خانه شیخ باز باشد و خود شیخ هم آن طور خونسرد در خانه نشسته باشد!…». مرحوم حاج سید فخرالدین مىفرمود: «من فکر مىکردم، الآن باید حال شیخ را از بقال بپرسم؟ از عطار بپرسم؟ ببینم در باز است؟ بسته است؟ مىشود جلو رفت؟ نمىشود جلو رفت؟… آرى، با احتیاط زیادى دور و بر خانه شیخ مىگشتم، که یک جورى به آنجا دسترسى پیدا کنم و خبرى بگیرم! اما وقتى که به درب خانه ایشان نزدیک شدم، دیدم در باز است و رفت و آمد هم بر قرار است! گویى هیچ اتفاقى در شهر رخ نداده است! وارد خانه شدم. دیدم شیخ نشسته و جمعى نیز، در محضر ایشان حضور دارند. شیخ تا مرا دید پرسید: پدرت کجا است؟ و به شوخى افزود: توى لولهنگ رفته است؟! نشستم. توجهم به شیخى جلب شد، که دو زانو جلوی مرحوم حاج شیخ فضلاللّه نشسته بود و گریه مىکرد! مرحوم جزایرى مىگفتند: من نمىدانم که آن شیخ، چه کسى و اهل کجا بود؟ ولى باید بگویم زبانش زبان عادى بومى ما نبود، بلکه به زبان شمالیها _ مازندرانى یا گیلانى _ مىخورد. شیخ مزبور دامن شیخ فضلاللّه را چسبیده بود و گاهى صورتش را روى زانوى حاج شیخ مىگذاشت و مىگریست و با التماس و تضرّع بسیار، به حاج شیخ مىگفت: آقا، عرض کردم، الآن هم عرض مىکنم، خبر از داخل مشروطه چیها به من رسیده، آنها مصمم به کشتن شما هستند، آقا، ما را یتیم نکنید، مملکت را بىکس نکنید، با یک مماشات ممکن است مشکل حل شود..؛ و مرحوم حاج شیخ هم تماشا مىکرد. بعد از مدتى که این کار چند بار تکرار شد و شیخ مزبور اصرار را از حد گذراند، حاج شیخ فضلاللّه دست برد و دو طرف محاسن خویش را گرفته و فشار داد و فرمود: آشیخ! تو اینها را، این خطرها را، فهمیدهاى، اما من نفهمیدهام؟! آشیخ! من همه اینها را مىدانم، از این همه اصرار دست بردار! مىدانم دل تو مىسوزد، تو حق دارى، من هم همه اینها را مىدانم، ولى من تن به همه چیز دادهام، تا صد سال دیگر نگویند همه تسلیم شدند، بلکه بگویند یک آخوند مازندرانى هم بود، که فهمید مطلب چیست و با وجود همه خطرات باز هم ایستاد و مقاومت کرد… فهمیدى؟!…». [پایان نقل خاطره از مرحوم جزائری]الان مرگ بر من گواراست!
ما تاریخ نمینویسیم. شما خاطرات را یادداشت میکنید. من هم تاریخنویس نیستم. بله، در تاریخ مؤثر بودهام، ولی تاریخنویس نیستم. ترتیبی هم بین مطالبمان نیست. خاطرهای است که به ذهن میآید و شما هم آن را یادداشت میکنید. مرحوم مستشارالدوله (صادق) – که رئیس مجلس وقت بود- نقل کرد: «حاج شیخ وقتی متمّم قانون اساسی تمام شد، خودش به همراه منشی اش (حاج میرزا علیاکبر مُحرّرِ مخصوص شیخ) به مجلس تشریف آورد و به پشتیای که در آنجا بود، تکیه داد. در حالی که راحت نشسته و سر عصای آبنوس روی دوشش بود، گفت: میرزا علیاکبر، بخوان! منشی شروع کرد به خواندن اصول اصلی راجع به حق وتوی فقها ـ که امروز تعبیر به ولایت فقیه میشود و همان حرفی است که شیخ میگفت ـ این اصول را قرائت کرد. پس از خوانده شدن متن، شیخ از حالتی که تکیه داده بود، خارج شد و راست نشست و سرش را روی دسته عصای آبنوسش گذاشت و گفت: حاج میرزا علیاکبر، دوباره بخوان! او دوباره شروع کرد به خواندن. سپس شیخ، عصا را روی شانه گذاشت و گفت: یک دفعه دیگر بخوان! میرزا علیاکبر، یک بار دیگر خواند. در این هنگام، شیخ یک کلمه عربی بیان کرد، که من نمیدانم چه بود…». آنجا بعد از شهریور ۲۰، در یکی از جلساتی که با حضور عده زیادی از بزرگان برگزار میشد و با هدف مبارزه با اشغال ایران اقداماتی در آن انجام میدادیم، کلمهای گفت که ما، چون سابقه داشتیم و میدانستیم فرموده ایشان چیست، (مرحوم مستشارالدوله نمیتوانست آن عبارت عربی را، درست بهگونهای که تحویل گرفته بود، تحویل بدهد.) نتیجه گرفتیم که آن عبارت عربی، همان «الآنَ طابَ لِی الموت» است، که همه میدانستند که شیخ آن روز گفته بود، یعنی «حالا دیگر مرگ بر من گوارا شد!»، یعنی کارم را انجام دادم، یعنی این افسار را [بر مرکب چموشِ سیاست]زدم و بهگونهای کار را انجام دادم، که دیگر نتوانند [قانونی خلاف شرع تصویب کنند]. ولی حیف که مشروطه دوم ایجاد شد، تا آن اصل نسیاً منسیا بشود. آیا شما هیچ اثری، نمونهای، حرفی، در این جریانات از موضوع نظارت و حق علما بعد از مشروطه یاد دارید؟ آیا میدانید آنچه در دوران مشروطه دوم شده، خلاف قانون بوده و از اساس و به حکم قانون اساسی، اثر قانونی نداشته؟ استعمار به این شکل میتواند اغفال کند و کار خود را انجام دهد.
استعمار، ۱۳ رجب را برای شهادت شیخ تعیین کرد!
بین عامه رایج است که هر سیزدهای نحس است غیر از ۱۳ رجب، زیرا مولود مسعود حضرت امیرالمؤمنین علی مرتضی «صلوات الله و سلامه علیه» در آن واقع شده است. به این مناسبت این سیزده را به فال نیک میگیرند و آن را نحس نمیدانند. ولی یادشان نیست که استعمار دقیقاً همان روز را برای دار زدن شیخ تعیین کرده بوده [است]، که وثوقالدوله و نواب عجله کردند و آن کار را انجام دادند. [با حالت تأثر شدید]در این باره بعداً صحبت خواهم کرد. نمیدانم چه بگویم. هر وقت فکر میکنم، نمیتوانم باور کنم که آیا ممکن بوده شخصیتی مثل شیخ فضل الله نوری را… [اعدام کنند]!ای خدا! نمیدانند و نمیفهمند مطلب چیست! نمیدانند که اگر شیخ زنده مانده بود، بعد از مرحوم میرزا ـ بالله العظیم ـ مرجعیت مال او بوده. مرجعیت تامه مال او بوده. اینها نمیفهمند چه کار کردند، ولی استعمار فهمیده چه کار کرده. من دلم از این میسوزد، که نمیفهمند. حتی دوستان ما نمیفهمند، که چه شده و چه بلاهایی دارند بر سر خودشان میآورند.
