محمد سودبخش: «در آغاز سال ۱۳۴۲، آیتالله دستغیب به منبر رفتند. ابتدا از خشکسالی و ضرورت دعا به درگاه الهی گفتند، اما در ادامه بحث را به مسائل سیاسی کشاندند و از رژیم شاه بهشدت انتقاد کردند! منبری بسیار داغ بود و آن شب مجلس دعای باران نامیده شد! مردم هنوز به خانه نرسیده، باران مفصلی بارید! خلایق این را نشانه لطف الهی دانستند و جلسات بعدی نیز تحت عنوان مجلس دعای باران ادامه یافت»
جوان آنلاین: در روزهایی که بر ما گذشت، از چهل و چهارمین سالروز شهادت عارف مجاهد آیتالله سیدعبدالحسین دستغیب شیرازی عبور کردیم و به همین مناسبت صفحهای را نیز به شما تقدیم داشتیم. در پی آن، مجموعهای نفیس از روایات فعالان و شاهدان پگاه نهضت اسلامی در شیراز به دستمان رسید که دریغمان آمد از انتشار آن دریغ ورزیم. راویان عمدتاً در محضر حق ماوی گزیدهاند و این امر، ضرورت انتشار مشاهداتشان را افزون ساخته است. این شهادتها نشان میدهد که اولاً بسترهای نهضت اسلامی ایران در بدو وقوع آن چیست؟ ثانیاً عمق و گستره آن در شهرهای بزرگ ایران تا چه حد بوده است؟ و مجموع این همه، باطلکننده وهمیاتی است که جریان موسوم به سلطنتطلب به پراکندن آنها دست و پا میزند! امید آنکه تاریخ پژوهان و عموم علاقهمندان را مفید و مقبول آید.
رهبر سازش ناپذیر نهضت اسلامی، در خطه فارس
در آغاز این مقال مناسب است که بر چند و، چون رهبری نهضت اسلامی در شیراز و نیز حالات و مقامات سلسله جنبان اصلی این حرکت نظری بیفکنیم. زندهیاد آیتالله سیدمحمدهاشم دستغیب فرزند شهید آیتالله سیدعبدالحسین دستغیب، در باب رویکردها و نخستین دستگیری خویش و پدر در بدایت این حرکت ماجراهای پی آمده را روایت کرده است:
«پدرم تأکید داشت که نهضت شخصی نشود و رنگ جمعی داشته باشد؛ به همین دلیل با علما دیدار کرد و مسئولیت اصلی را برعهده گرفت. ایشان گفت اگر پای زندان یا تبعید در میان باشد، بهتر است که متوجه خود او باشد. مجالس دعا بهعنوان پوشش آغاز شد، اما بهتدریج محتوای مبارزاتی یافت. دستگاه امنیتی با تهدید، شایعه و ارعاب تلاش کرد تا مردم را بترساند، اما این مجالس ادامه یافت و سخنرانیها هم مخفیانه ضبط و به قم ارسال میشدند. این خطابهها نقش مهمی در توسعه این حرکت در شیراز و حتی دیگر نقاط کشور داشت. در شب عاشورای سال ۱۳۴۲، پدرم در مسجد نو سخنرانی قاطعی ایراد و شاه را بهصراحت محکوم کرد. پس از اعلام بازداشت حضرت امام، ایشان تعطیل عمومی اعلام کردند! احتمال دستگیریشان بسیار زیاد بود و در همان شب، حمله رنجرها به سوی منزل ما آغاز شد. مردم مقاومت کردند، اما خانه محاصره شد. در این میان، بنده بهشدت مورد ضربوشتم قرار گرفتم؛ جراحاتی که آثارش تا امروز هم باقی است! مرا بازداشت و به تهران منتقل کردند، در حالی که پدرم در اختفا به سر میبرد و هنوز دستگیر نشده بود. در زندان عشرتآباد در شرایط بسیار سختی بودم، اما صبر و آرامش پدرم و پیامی که به شکل مخفی برایم فرستاد، موجب قوت قلب شد. پس از مدتی، هر دو در زندان یکدیگر را ملاقات کردیم! ایشان از جنایات انجام شده در شیراز و شهادت خواهرزادهاش و تعدادی از مردم سخن گفت، اما همچنان بر انجام وظیفه تأکید داشت. پس از آن ابتدا بنده را و با فاصله کوتاهی پدر را آزاد کردند، اما به ما اعلام شد که به مدت پنج ماه نمیتوانید از حوزه قضایی تهران خارج شوید! ترس آنها از این بود که ما به شیراز برگردیم، ما هم گفتیم که به شیراز نمیرویم، اما میخواهیم برای زیارت به مشهد برویم! رفتیم و پس از مدتی به تهران بازگشتیم. پس از آن، پدر به دیدن خواهرشان (مادر شهید خلیل دستغیب) به سنندج رفتند. سرانجام به دلیل فشار علما و مردم از شیراز و سراسر کشور، رژیم ناگزیر و تقریباً پس از سپریشدن شش ماه به آزادی ما رضایت داد! خواستند برای مراعات نظم و امنیت از پدر تعهد بگیرند، اما ایشان فرمود: ما کاری بر خلاف نظم انجام ندادهایم و نمیدهیم که بخواهیم برای آیندهمان تعهد بدهیم و نداد! بازگشت ایشان به شیراز با استقبال بیسابقهای همراه شد. از آباده تا شیراز، صف طولانی مردم شکل گرفته بود. این استقبال نشان داد که فشار و خشونت رژیم نتیجهای معکوس داده است. جامعه، حقشناسی و درک عمیق خود را نشان داد. همچنین این استقبال حاکی از آن بود که ظرفیت ادامه نهضت در جامعه وجود دارد….»
