سال 80 بود که در پارک همقرار شدیم. آن سال به همراه خانمها قریشی نژاد، عقیلی و میرخلف کنار هم نشستیم و به این فکر کردیم که طرح انجمنی با موضوع ادبیات کودکان و نوجوانان را بریزیم. هیچ وقت آن روز را فراموش نمیکنم که در کنار هلهله رود به کار با بچهها فکر میکردم. چه ذوقی داشتم از اینکه حالا میتوانم با بچهها بخوانم، بنویسم و کار کنم… انگار یک زندگی دوباره پیدا کرده بودم.
بنابراین با هم، هم فکر شدیم تا مرکزی بهنام «انجمن دوستداران ادبیات کودک و نوجوان» تأسیس کنیم. مدتی جای کوچکی داشتیم اما بعدا وقتی دیگر پدرم نخواستند کار کنند، مطب را در دوازهدولت در اختیار انجمن گذاشتند. هفتهای یک روز عصرها آنجا دور هم جمع میشدیم و درباره کتابهای کودک گفتوگو میکردیم. این جریان بعدا در دفتر تازه انجمن هم ادامه پیدا کرد و تا پیش از کرونا هم به شکلی فعال بود. ولی آنچه ما را در پیمودن این مسیر جدیتر میکرد و انگیزه میبخشید جلسات و برنامههایی بود که چند بار از طرف شورای کتاب کودک و خانم دکتر انصاری در اصفهان برگزار شد.بیش از همه کتاب خواندن و عادتدادن بچهها به مطالعه مدنظرمان بود. هرکدام از ما در هیئتمدیره عهدهدار بخشی بودیم. من هم به سبب علاقهای که به نوشتن و انجام کار پژوهشی داشتم مسئولیت بخش پژوهش را به عهده گرفتم.
