زیباترین شعرهای عاشقانه سعدی❤️ ، اشعار عاشقانه سعدی، شعرهای زیبای رمانتیک، شعر عشق، زیباترین شعرهای عاشقانه، تک بیتی و دو بیتی را آماده کرده ایم و امیدواریم که از خواندن این مجموعه اشعار سعدی لذت ببرید.
شب نیست که در فراق رویت
زاری به فلک نمیرسانم
ﺑﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﺧﺮﻡ ﺍﺯ ﺁﻧﻢ ﮐﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﺧﺮﻡ ﺍﺯﻭﺳﺖ
ﻋﺎﺷﻘﻢ ﺑﺮ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺍﺯﻭﺳﺖ
هر چه گفتیم جز حکایت دوست
در همه عمر از آن پشیمانیم
پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را
قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو
دمی تو شربت وصلم ندادهای جانا
همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو
مجنون عشق را دگر امروز حالت است
فرهاد را از آن چه که شیرین ترش کند
من بی مایه که باشم که خریدار تو باشم
تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آری
از هر چه می رود سخن دوست خوش ترست
پیغام آشنا نفس روح پرورست
گفتیم عشق را به صبوری دوا کنیم
هر روز عشق بیشتر و صبر کمتر است
دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت
جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش
علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد
به روزگار سلامت سلاح جنگ بساز
بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست
بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست
توانگران را عیبی نباشد ار وقتی
نظر کنند که در کوی ما گدایی هست
کهن شود همه کس را به روزگار ارادت
گرم جواز نباشد به پیشگاه قبولت
چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت
بلای غمزه نامهربان خون خوارت
تو را حکایت ما مختصر به گوش آید
اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد
ای مهر تو در دلها وی مهر تو بر لبها
تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم
تا بود بار غمت بر دل بیهوش مرا
نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر
از هر چه میرود سخن دوست خوشترست
هرگز وجود حاضر غایب شنیدهای
من از آن روز که دربند توام آزادم
پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
ما همه چشمیم و تو نور ای صنم
روی مپوشان که بهشتی بود
آن که هلاک من همیخواهد و من سلامتش
میوه نمیدهد به کس باغ تفرجست و بس
من اگر نظر حرامست بسی گناه دارم
ستم از کسیست بر من که ضرورتست بردن
شب دراز به امید صبح بیدارم
اگر به خوردن خون آمدی هلا برخیز
چنان به موی تو آشفتهام به بوی تو مست
روا بود که چنین بیحساب دل ببری
تا خیال قد و بالای تو در فکر منست
روی مپوشان که بهشتی بود
گیسوت عنبرینه گردن تمام بود
تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش
بیا بیا صنما کز سر پریشانی
گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد
گر فلاطون به حکیمی مرض عشق بپوشد
ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا
تا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلم
به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنی
غلام قامت آن لعبتم که بر قد او
عمر من است زلف تو بو که دراز بینمش
مرا به عشق تو اندیشه از ملامت نیست
ای یار کجایی که در آغوش نهای
نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
در چشم بامدادان به بهشت برگشودن
نه چنین حساب کردم چو تو دوست میگرفتم
او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
آخر قصد من تویی غایت جهد و آرزو
سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل
ای سرو خوش بالای من ای دلبر رعنای من
من از تو صبر ندارم که بی تو بنشینم
من اهل دوزخم ار بی تو زنده خواهم شد
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
چشمی که جمال تو ندیدهست چه دیدهست؟
سعدی به جفا ترک محبت نتوان گفت
دل رفت و صبر و دانش ما ماندهایم و جانی
حیف بود مردن بی عاشقی
ز دستم بر نمیخیزد که یک دم بی تو بنشینم
ناله زیر و زار من زارتر است هر زمان
چه خوشست در فراقی همه عمر صبر کردن
ای سرو بلند قامت دوست
در پای لطافت تو میراد
گل را مبرید پیش من نام
انگشتنمای خلق بودیم
بنشینم و صبر پیش گیرم
آیا که به لب رسید جانم
