عاشقان بی‌ادعای فرهنگ

نوروز سال هزار و سیصد و هشتاد و دو بود که محمد علی موسوی فریدنی (یار دبستانی پدرم) به منزل ما آمد. من از نوجوانی شعرهایم را برای دوستان پدرم می‌خواندم. آن روز هم به درخواست پدر مشغول شعرخوانی شدم که آقای موسوی با لحن مهربان همیشگی‌اش گفت: «عموجان همین‌ها را بده تا اگر در شورای نویسندگان زنده‌رود پذیرفته شد در شماره آینده که ویژه شعر است چاپ کنیم.» با خوشحالی زیاد شعرها را به ایشان سپردم. سه ماه بعد دو جلد از فصلنامه زنده‌رود «شماره ویژه شعر» به دستم رسید.

نوروز سال هزار و سیصد و هشتاد و دو بود که محمد علی موسوی فریدنی (یار دبستانی پدرم) به منزل ما آمد. من از نوجوانی شعرهایم را برای دوستان پدرم می‌خواندم. آن روز هم به درخواست پدر مشغول شعرخوانی شدم که آقای موسوی با لحن مهربان همیشگی‌اش گفت: «عموجان همین‌ها را بده تا اگر در شورای نویسندگان زنده‌رود پذیرفته شد در شماره آینده که ویژه شعر است چاپ کنیم.» با خوشحالی زیاد شعرها را به ایشان سپردم. سه ماه بعد دو جلد از فصلنامه زنده‌رود «شماره ویژه شعر» به دستم رسید.

آقای موسوی می‌گفت: انبانی‌شعر به دفتر مجله رسیده بود.  ما تک‌تک آن‌ها را بررسی کردیم و هر سه شعر تو پذیرفته شد. شعفی نگفتنی در جانم نشست. با اشتیاق آن شب را با فصلنامه زنده‌رود به صبح رساندم و با ولع، تمام مطالب آن را خواندم و از آن روز مُرید زنده‌رود شدم. هر فصل به کتاب‌فروشی کمند سری می‌زدم و شماره جدید مجله را می‌خریدم. به یاد دارم که روزی به کتاب‌فروشی مشعل رفتم و تمام شماره‌های پیشین زنده‌رود را که در مغازه‌اش موجود بود خریدم.

منبع  : اصفهان زیبا

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *