در طول تاریخ، گهگاه، یک فرد خاص وجود داشته که تأثیر عمیقی بر روشی که جامعه بر مبنای آن فکر میکند، سخن میگوید و خود را درمییابد، گذاشته است. در غرب، شاید بتوان تأثیرگذارترین اندیشمند در طول تمام اعصار را آگوستین قدیس دانست که مسیحیت را با فلسفه یونان باستان درهم آمیخت. علاوه بر این، تفکر او بهاندازه کافی انعطافپذیر بود که بتواند خود را با دورههای مختلف و آدابورسوم اجتماعی درحالتغییر وفق دهد و بنابراین همواره متناسب و کارآمد باقی بماند. اگر من همین حالا چند سؤال منتخب را از هر آدم غریبهای در یکی از خیابانهای غرب بپرسم، تقریباً بهطور قطعی خواهم توانست تأثیر آگوستین را بر نظام فکری آنها تشخیص دهم. بااینوجود، اگر از آنها بپرسم که آیا تابهحال نوشتهای از آگوستین خواندهاند، بهاحتمالزیاد پاسخشان منفی خواهد بود.
دیگر افرادی که بهطور قابلملاحظهای بر سبک تفکر و بیان جامعه تأثیر گذاشتهاند، دامنه وسیعی از ویلیام شکسپیر گرفته تا کارل مارکس را دربر میگیرند که بهطور گسترده به تأثیر آنها نیز اذعان شده است. تأثیر اندیشمندان پستمدرن، احتمالاً تا حد زیادی به دلیل نامفهوم و غیرقابلدرک بودن آنها، چندان تأیید و تصدیق نشده است؛ اما برای آن دسته از ما که با این موضوع سروکار داریم، این واقعیت که میشل فوکو پژوهشگری است که تابهامروز بیش از هر کس دیگری به او استناد و از او نقلقول شده است، اصلاً تعجببرانگیز نیست.
