آقای خانه پیراهن مشکیاش را اتو میکرد. زیرلب دم گرفته بود:«روی سر من سایه دست کریمه، این عرض ارادت همه زندگیمه.» موقع پوشاندن پیراهن مشکی دخترها یاد ننهجون افتادم.
چایخانه حسنا
آقای خانه پیراهن مشکیاش را اتو میکرد. زیرلب دم گرفته بود:«روی سر من سایه دست کریمه، این عرض ارادت همه زندگیمه.» موقع پوشاندن پیراهن مشکی دخترها یاد ننهجون افتادم.
