شعر عاشقانه حافظ ❤️ ؛ گلچین اشعار زیبای عاشقانه و غزل های کوتاه حافظ

واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس

مجموعه شعرهای کوتاه و زیبای عاشقانه شاعر بزرگ حافظ ❤️ در مورد عشق و اشعار عاشقانه بسیار زیبا از حافظ شیرازی را در این قسمت تاپ ناز آماده کرده ایم و امیدواریم از خواندن این اشعار لذت ببرید.

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست

واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس

الا ای آهوی وحشی کجایی

دو تنها و دو سرگردان دو بیکس

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست

دلم را مشکن و در پا مینداز
که دارد در سر زلف تو مسکن

فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق

باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش
وین سوخته را محرم اسرار نهان باش

در آرزوی بوس و کنارت مردم
وز حسرت لعل آبدارت مردم

شعر عاشقانه حافظ : چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی

جلوه بخت تو دل می‌برد از شاه و گدا
چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی

جز نقش تو در نظر نیامد ما را

خواب ارچه خوش آمد همه را در عهدت

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت

گفتم : غم تودارم

حافظ خوشابه حالت

من حاصل عمر خود ندارم جز غم
در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم
یک همدم باوفا ندیدم جز درد
یک مونس نامزد ندارم جز غم

اشعار عاشقانه حافظ : دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی

محترم دار دلم کاین مگس قند پرست
تا هوا خواه تو شد فر همایی دارد

اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند
درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد

غزل عاشقانه حافظ : هوا خواه توام جانا و می دانم که می دانی

ما را که درد عشق و بلای خمار کشت
یا وصل دوست یا می صافی دوا کند

شعر عاشقانه حافظ : فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش

شعر عاشقانه حافظ : ما زیاران چشم یاری داشتیم

در وفای عشق تو مشهور

کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند

اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن

هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک
گَرَم تو دوستی و از دشمنان ندارم باک
مرا امید وصال تو زنده می‌دارد
وگرنه هردمم از حجر توست بیم هلاک

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم

به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم …

خیال روی تو در هر طریق همره ماست
نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

شعر عاشقانه حافظ : صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود
مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهر آشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

شعر عاشقانه حافظ

خواب ارچه خوش آمد همه را در عهدت
حقا که به چشم در نیامد ما را

چه جرم کرده‌ام ای جان و دل به حضرت تو
که طاعت من بی‌دل نمی‌شود مقبول

گل بی رخ یار خوش نباشد
بی باده بهار خوش نباشد

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار
طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت
به قصد جان من زار ناتوان انداخت

دوستان جان داده‌ام بهر دهانش بنگرید

صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من
بر امید دانه‌ای افتاده‌ام در دام دوست

چو لعل شکرینت بوسه بخشد
مذاق جان من ز او پر شکر باد

و گر کنم طلب نیم بوسه صد افسوس
ز حقه دهنش چون شکر فرو ریزد

راهی ست راه عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

ما را ز منع عقل مترسان و می بیار
کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست

سحرم دولت بیدار به بالین آمد

قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام

جانا تو را که گفت که احوال ما مپرس
بیگانه گرد و قصهٔ هیچ آشنا مپرس

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت
و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌های زار داشت

یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض
پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت

من که از آتش دل چون خم می در جوشم

قصد جان است طمع در لب جانان کردن

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل
ای بسا در که به نوک مژه‌ات باید سفت

دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد
که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست

روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد

شاهدان گر دلبری زین سان کنند
زاهدان را رخنه در ایمان کنند

ای جوان سروقد گویی ببر
پیش از ان کز قامتت چوگان کنند

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
یا بخت من طریق مروت فروگذاشت
یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد
گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد
شوخی مکن که مرغ دل بی‌قرار من
سودای دام عاشقی از سر به درنکرد
هر کس که دید روی تو بوسید چشم من
کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد
من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

دیدی ای حافظ که کنعان دلم بیمار شد

گفته بودی یوسف گمگشته بازاید ولی

بسته‌ام در خم گیسوی تو امید دراز
آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم

گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود
پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود

چون چشم تو دل می‌برد از گوشه نشینان
همراه تو بودن گنه از جانب ما نیست

سال وفال ومال وحال واصل ونسل وتخت وبخت

سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش

پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود

یاد باد آن صحبت شب‌ها که با نوشین لبان

بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش

زان باده که در میکده عشق فروشند

از خون دل نوشتم نزدیکِ دوست نامه
اِنّی رَأیْتُ دَهْرَاً مِنْ هِجْرِکَ الْقیامه

هر چند کآزمودم از وی نبود سودم
من جرب المجرب حلت به الندامه

جانم بسوختی و به دل دوست دارمت

به یاد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض

روز وصل دوستداران یاد باد

گر چه یاران فارغند از یاد من

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس

کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد

منبع  : مجله تاپ ناز

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *